
شما وقتی میرید نمایشگاه، دوست ندارید همه کتاباشو بخرید؟! آخه من وقتی میرم دلم می خواد همه ی این کتابا رو داشته باشم...همه اونایی که عکس ماشین و هواپیما داره، اونایی که عکس حیوونای زیاد و اسباب بازی و نی نی داره، اونایی که شعر و داستان داره، اما حیف که توی دستام جا نمیشن! حالا من باید از اینجا چند تا کتاب انتخاب کنم...با اجازه.![]()

بالاخره چند تا کتاب خریدم و اومدم روی چمنا که بخونمشون، یه کم عکساشونو دیدم ولی واقعا حال نداشتم بخونم چون حسابی خسته و گرسنه بودم، فکر کردم تا ناهار برسه، بیکار نشینم بالاخره یه بازی جالب پیدا کردم اینکه از زمین چمن بکنم و بریزم روی کتابم!
چی؟ شما هم می خواین بگید آقای باغبون ناراحت میشه؟ خب بابا، وقتی می کندم دوباره از روی کتابم می ریختم روی زمین سر جاشون! کار خاصی که نمی کردم![]()

این دو تا قلمبه هم حیلی عجیب غریب بودن، خوب که نگاهشون کردم دیدم توی دهنشون، چشم بود
! چشم واقعی! اون صورتیه هم یه کم بدجنس بود، آخه من رفتم جلو بهش دست بدم که دستمو گرفت! حالا هر چی می خواستم بیام اینور، ولم نمی کرد که، منم تو رودربایستی نمی تونستم چیزی بگم
! ای بابا....نوچ. مامااااااان....

من که دیگه هیچ طاقتی واسه راه رفتن نداشتم، اومدم قسمت بازی بچه ها، اونجا هم خوش گذشت، سوار قطار شدم و جاتون خالی بعدش رفتم ماهی گیری و یه سطل پر ماهی گرفتم...
من نمی دونم چرا همه میگن ماهی گیری سخته! من که خیلی راحت و شجاعانه ماهی می گرفتم...اگه شما هنوز سختتونه ماهی بگیرید، خب بگید، اشکال نداره، من بهتون یاد میدم.![]()

