تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

 

   

سلام...

این عکسو می­بینید...یعنی:  عکس برداری از حاج عرفان تا وقتی که خودش اجازه بده، ممنوعه!

من دیگه نمی­ذارم از من عکس بگیرید! ای بابا....مگه زوره؟ دیگه اصلاً اجازه نمی­دم.

هر وقتم دوربین می­بینم یا میرم پشت مبل قایم میشم یا رومو برمی­گردونم!

بقیه بهش میگن لجبازی....من که چیزی نمی­فهمم ولی همینه که هست!  

راستی....

من این یکی رو دیگه راست راستکی خودم نوشتما...چون دیروز اولش بچه­ی بدی بودم و چند بار محکم زدم روی این دکمه ها...ولی بعدش که دیگه پسر خوبی شدم، نشستم روی صندلی و خواهرم انگشتمو یواش یواش روی این دکمه­ها فشار داد و من دو خطشو خودِ خودِ خودم نوشتم! ولی چون دستم خسته شد، دیگه اومدم پایین...

 

*این قالب خشگلو هم دوستم،امیر ابطحی، برام درست کرده و بهم هدیه داده و من از این جا بهش می­گم: ممنون!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت توسط عرفان |


 

 

*ســـــــــلام. خــــــــوبید؟ ببخشید انقدر دیر اومدم... دیگه از بس اتفاقای جدید و تازه برام میفته نمی دونم کدوماشو براتون بگم! اول از همه باید بهم یه عالمه تبریک بگید چون من دیگه خیلی از کلمات رو میتونم بگم و دیگه خیلی حرف می زنم! مثلا:

 

*تازگیا یاد گرفتم سلام کنم هر وقت از خواب بیدار میشم به عاطفه و عارفه سلام می کنم می گم: ســـــــلام! ( و همزمان با سلام دستمو بالا میارم) اونا هم یه عالمه منو بوس می کنن! منم بهشون میگم: نتُن نتُن! (یعنی نکنید)

 

*قبلا من هم به عاطفه هم به عارفه می گفتم عاری!یه کم که بزرگتر شدم اونا رو عادِدِ صدا می­کردم ولی الان به عارفه می گم : عاریه و به عاطفه می گم عا دِ دِ…! وقتی عمو رضا میگه : عرفان عمو رو چند تا دوست داری؟ می گم ده تــا! خلاصه همه از حرف زدن من می خندن و یه عالمه برام دست میزنن!

 

*وقتی همه سر میز دارن غذا می خورن من می رم روی میز و شروع می کنم به شلوغ کردن مثلا دستمو می کنم تو کاسه ماست، نونا رو ریز می کنم و کارایی که دیگه همه رو به گریه میندازه!

 

*وقتی می ریم مهمونی و مامان بهم پرتقال می ده پرتقالو فشار میدم و آباش می ریزه رو فرش اون وقت دیگه حسابی مامان عصبانی میشه! وقتی مامان برای بقیه از کارای من تعریف میکنه (خب منم میشنوم) میگه عرفان خیلی پسره شیطونیه و ما به خاطر این اصلا نمی تونیم از خونه بیرون بیایم ولی بقیه می گن نه خب بچه ست!

 

*حالا از اتفاق دیروز بگم : درِ اتاق باز بود و منم یواشکی رفتم مایین(پایین)تند تند از پله ها خودم تنهایی رفتم پایین، تازه پله­هامون نرده نداره و از دید بقیه خیلی خطرناکه! یه کم که گذشت مامان دید من نیستم گفت: عرفان عرفان کجایی؟ و چند بار منو صدا زد. بعد که واقعا داشت نگران می شد تنها جایی که مونده بود پایین بود اومد و دید که من رو دفتر و کتابای خواهرام نشستم حسابی جا خورد و گفت چرا اومدی پایین اونم تنهایی؟ منم فقط می­خندیدم!از اون موقع برای اینکه حرص اونا رو دربیارم خودم بتنهایی بدو بدو می­رم پایین!

 

*و آخرین حرف : کشف یعنی چی؟  من که نمی دونم! ولی دیروز عارفه می گفت: « من کشف کردم که عرفان دست چپیه!» بعد هی قاشقو می داد یه دستم ولی من چون سختم بود اونو با اون دستم نگه می داشتم!  باز مداد و داد یه دستم ولی من دوباره اونو با اون یکی گرفتم! بعد به همه گفت: دیدید عرفان دست چپیه! بعد هم شروع کرد به غصه خوردن و غر زدن! که چرا هیچ کس مثل من نیست و از این حرفا...آخه تو خانواده­ی ما فقط اون دست راستیه! مامان و بابا و عاطفه هم به من رفتن و دست چپین!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت توسط عرفان |


     

 

عارفه: عرفان! مو کجاست؟          عرفان: مو... اینا    

عارفه: بینی کجاست؟                عرفان: بی... اینا

عاطفه: عرفان! دست کو؟            عرفان: دَ... اینا

عاطفه: گوش کجاست؟               عرفان: گو...اینا

مامان: عرفان! دهنت کجاست؟     عرفان: دَ...اینا

بابا: عرفان! پا کو؟                       عرفان: پا... اینا

اینا چیزایی که من یاد گرفتم، یعنی دست و پا و مو دهن و گوش و بینی رو بلدم نشون بدم!

عارفه: بَبَیی می گه؟                عرفان: بَ....بَ....

عاطفه: کلاغه می گه؟                عرفان: قار...قار

مامان: جوجه می گه؟                 عرفان:جیک...جیک...جیک

بابا: پیشی می گه؟                    عرفان: میو...میو

اینا هم صدای جوجوهایی که من یاد گرفتم!

اما................................................................................................................

من این حرفا رو فقط پیش مامان و بابا و عاطفه و عارفه می زنم و هر وقت می ریم مهمونی خجالت می کشم و اصلا حرف نمی زنم اون موقست که دوباره همه از دست من حرصشون می گیره ...

مثلا: (تو یک مهمونی):

عاطفه: عرفان! بگو کامپیته!         عرفان: هیچی نمی گه!!!

عارفه: عرفان! گوش کجاست؟      عرفان: هیچی نمی گه!!!

مامان: عرفان! کلاغه می گه؟       عرفان: بازم هیچی!!!

خب این جوریه دیگه..... اصلا مگه حرف زدن من جالبه که می­خوان جلوی بقیه

حرف بزنم؟!؟!؟! عارفه و عاطفه! از این جا دارم بهتون می­گم حرف زدن خودتونو مسخره

کنید!

+ نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت توسط عرفان |