تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

                             

                            

توی مشهد، یه روز وقتی رفتیم حرم، رفتیم یه جای جدید!یک عالمه پله تا رسیدیم پایین...چه جای بزرگی بود، از همون جاهایی که من دوست دارم فقط بدو بدو کنم و قایم شم تا بقیه پیدام کنند!ولی من بازی نکردم!چون همه ناراحت بودن و هیچ کی نمیومد دنبالم، اون جا کجا بود؟زمیناش چرا این جوری بود! یه جاش خاکی بود! یه جاش سنگی!بهم گفتن برای عمه زهرا قل هو الله بخون!منم مثل بقیه دستمو گذاشتم روی خاک و قل هو الله خوندم...مثل همون وقتایی که خشگل می­خوندم و همه برام دست می­زدند، عمه زهرا هم بهم از اون شکلات خوشمزه ها میداد... ولی چرا خودش نبود؟ 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه 30 فروردین1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ عرفان |