تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

    

سلااااااااااااااااااام بازم تابستون شد و میدونید که ما بچه ها تابستونا سرمون خیلی شلوغ میشه! نیست خواهرای منم دیگه درس و مدرسه ندارند باید همش باهاشون بازی کنم حتی اگه اونا نخوان من از بس داداش خوبی هستم ولشون نمی کنم و بیست و چهار ساعت بهشون گیر بازی میدم! تازه بَن بِن بُن خریدم و دارم کلمه ها رو هم یاد میگیرم اینه که سرم حسابی شلوغه. هفته قبل هم رفتیم سفر جای همه بچه ها خالی مخصوصا اونایی که مثل من عاشق گاو  و گوسفند  و سوسک و مورچه و پروانه و خرس و شغالند! عکس بالا منم جلوی دریاچه ی اُوان نزدیک الموت قزوین! اونجا یه پروانه های آبی خشگل داشت که من و فریده دختر عمه م نمی تونستیم ولشون کنیم! با راکت بدمینتون می زدیم روشون و بعدش باهاشون بازی می کردیم.

وقتی رسدیدم به قلعه الموت، من مثل یک مرد شجاع همه قلعه رو رفتم بالا و از همه کمتر خسته شدم! ولی وقتی اومدم پایین حسابی خسته شدم اونجا بود که با سجاد دوست شدم و اونم منو سوار الاغ خشگلش(به اسم طوفان) کرد! اما کم کم شب شد و سجاد می خواست بره خونشون ولی من نمیذاشتم، پامو میزدم به طوفان و میگفتم:برو

   

بعد از الموت رفتیم تو کوه های البرز اون بالا بالا ها، یه جایی که فقط ما بودیم و کوه های پر از ریواس! یه دفعه توی یک دره دو تا چادر دیدیم که عشایر بودند! یه خانواده بین یه عالمه گوسفند زندگی می کردند،ما بهشون سر زدیم و تازه ازشون نون و ماست هم گرفتیم. بعدش بابابزرگه منو برد پیش گوسفنداشون، ببینید:

و بعد رسیدیم به یک روستای کوچولو کنار رودخونه، و اونجا موندیم:اینجا هم پل چوبی روستا که برای رفتن کنار رودخونه باید از پل رد می شدیم: من و عمادم اون بالاییم. بای بای

و بعد شنا در رودخونه، مثل فیلم نمو بود، اون ماهیه که از باباش جدا میشه، منم همش می ترسیدم آب منو ببره، ولی من که مثل نمو نبودم که حرف باباشو گوش نکرد واسه همین آب منو نبرد یه کم می لرزیدم فقط.

 و بعد من و عماد مشغول پختن سیب زمینی، ای بابا، چرا آتیش خاموش شد عماد؟

اینجا هم جاده ی قشنگ جنت رودباره، هوا هم گاهی اینقدر سرد میشد که من کلاه می پوشیدم، تازه ابرا هم میومدن پیشمون و حتی زیر پامون، مثل وقتی که توی هواپیما نشستیم! من همش سرم از ماشین بیرون بود، هر وقتم دوربینو می دیدم یا دهنمو باز می کردم یا چشمامو می بستم یا قیافه های الکی می گرفتم خلاصه شما ببخشید

اینم من و صالح در نوک البرز، جایی که ابرا زیر پاهامون بودند! پشت سرمونو می بینید؟ صالح پسری بود که اونجا زندگی می کنه و من باهاش دوست شدم! خوش به حالش الان اونجاست و داره مثل اون روز روی دشت سرد اونجا بازی میکنه

این حیوونا رو می بنیید، اینا رو تو جنگل خشک کرده بودند اما من همش می پرسیدم چرا خشکشون کردن؟ چرا ولشون نمی کنند؟ چرا از تو جنگل نمیان پیش ما؟ چرا این طوری نگاه میکنند؟ اون عقب دو تا خرس بزرگه و این جلو فکر کنم دو تا شغال! ولی واقعا چشماشون ترسناک بوداااا

                   

خلاصه به من خیلی خوش گذشت! این بود سفرنامه ی عرفان گلی در سن سه سال و نه ماهگی! وقتی بزرگ بشم اینا رو بخونما چقدر کیف میده نه؟ 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت توسط عرفان |


شما وقتی میرید نمایشگاه، دوست ندارید همه کتاباشو بخرید؟! آخه من وقتی میرم دلم می خواد همه ی این کتابا رو داشته باشم...همه اونایی که عکس ماشین و هواپیما داره، اونایی که عکس حیوونای زیاد و اسباب بازی و نی نی داره، اونایی که شعر و داستان داره، اما حیف که توی دستام جا نمیشن! حالا من باید از اینجا چند تا کتاب انتخاب کنم...با اجازه.

                

بالاخره چند تا کتاب خریدم و اومدم  روی چمنا که بخونمشون، یه کم عکساشونو دیدم ولی واقعا حال نداشتم بخونم چون حسابی خسته و گرسنه بودم، فکر کردم تا ناهار برسه، بیکار نشینم بالاخره یه بازی جالب پیدا کردم اینکه از زمین چمن بکنم و بریزم روی کتابم!  چی؟ شما هم می خواین بگید آقای باغبون ناراحت میشه؟ خب بابا، وقتی می کندم دوباره از روی کتابم می ریختم روی زمین سر جاشون! کار خاصی که نمی کردم

                                      

این دو تا قلمبه هم حیلی عجیب غریب بودن، خوب که نگاهشون کردم دیدم توی دهنشون، چشم بود! چشم واقعی! اون صورتیه هم یه کم بدجنس بود، آخه من رفتم جلو بهش دست بدم که دستمو گرفت! حالا هر چی می خواستم بیام اینور، ولم نمی کرد که، منم تو رودربایستی نمی تونستم چیزی بگم! ای بابا....نوچ.   مامااااااان....

 

من که دیگه هیچ طاقتی واسه راه رفتن نداشتم، اومدم قسمت بازی بچه ها، اونجا هم خوش گذشت، سوار قطار شدم و جاتون خالی بعدش رفتم ماهی گیری و یه سطل پر ماهی گرفتم...من نمی دونم چرا همه میگن ماهی گیری سخته! من که خیلی راحت و شجاعانه ماهی می گرفتم...اگه شما هنوز سختتونه ماهی بگیرید، خب بگید، اشکال نداره، من بهتون یاد میدم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت توسط عرفان |


سال نو مبارک!(این جمله رو بالاخره منم یاد گرفتم)ما برای تعطیلات رفتیم مشهد، پیش فامیلامون، اما این دفعه بیشتر خوش گذشت، چون همش مهمونی بودیم، خونه ی عمه و عمو...منم که اونجا کلی همبازی دارم، حسابی بهم خوش گذشت.اینجا خونه یکی از عمه هاست و این مرغ عشقم برای پسر عممه، فکر کنم دیگه یواش یواش می خواد لپ منو نوک بزنه، آی...

خونه ی مادربزرگمم که برای ما مثل یک پارک بزرگه، ما نوه کوچولو ها همش توی حیاط بودیم کنار مرغ و خروسا.بابابزرگمم که حسابی با من رفیقه و همیشه به حرف من گوش می کنه، هر وقت من دوست داشته باشم اجازه میده در قفسو باز کنیم که اونا بیان بیرون:

بعضی وقتا هم تو این خونه گم می شدیم و ناگهان یکی توی حیاط یا تو پله ها پیدا مون می کرد و وقتی ما رو می دید، بهمون می خندید چون یا سر کمد و یخچال مشغول فضولی بودیم یا در حال بازی و بازیگوشی، مثل اینجا:

بعد از مشهد با مادرجان و باباجان و یکی از عمه ها رفتیم شمال! توی این عکس من و نرگس که حسابی از کوه نوردی خسته شدیم، تصمیم گرفتیم بریم توی یک آلاچیق بشینیم تا خستگیمون رفع بشه، آقا دو تا چایی بیارید لطفا...

از ترن هوایی نمک آبرودم عکس درست و حسابی نداشتم، اما اگه نرفتین حتما برید، من با خواهرم سوار شدم، البته اون آقاهه اول نذاشت من سوار بشم چون هنوز پنج سالم نشده بود، ولی من بالاخره رفتم ماشین ما آبی بود، اولش می رفت بالا و بالاتر روی کوه ها، بعدش توی جنگلا هی پیچ می خورد و مثل مسابقه ماشین بازی با سرعت می چرخید و میومد پایین. توی ماشین جلوییمون فریده و ماشین عقبی هم عطیه نشسته بود. ما می زدیم به فریده، عطیه هم از پشت می زد به ما... من که عاشق ماشین بازیم حسابی کیف کردم، وسطاشم یه جا مامان و بابا رو دیدم و براشون دست تکون دادم. از قیافه ی مامان معلوم بود حسابی ترسیده، آخه بابایی منو فرستاد

*راستی، دوستم،کیمیا، هم توی مالزی جاهای قشنگی رفته و عکساشو توی وبلاگش گذاشته، دعوت می کنم که وبلاگشو ببینید.

+ نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت توسط عرفان |


عکس ها رو هم ببینید هم بخونید....

 

اینجا سد امیر کبیر بود، خیلی آب بودا

 

جیغ زدن تو تونل خیلی کیف داره

 

داشتم می رفتم دنبال بوقلمونا که باهاشون بازی کنم ولی اونا فرار کردند

 

اینجا دیگه واقعا به حرف اونی که داشت عکس می گرفت گوش دادم و قشنگ نشستم   

 

من و عماد مشغول ماسه بازی با سطلامون

 

من و عماد تنهایی رفتیم جلو، که بقیه صدامون زدند

 

مشهد، حوض خونه مادربزرگم، من و عماد و حسین

                                          

+ نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت توسط عرفان |


                                       طرقبه

اول بگم که آرشیو موضوعی وبلاگم راه افتاد، هر کی منو وقتی که نی نی تر بودم ندیده، این طوری می تونه ببینه!  دیروز داشتم عکسای اون روزو میدیدم که با دختر عمه هام و پسر عمه ام رفته بودیم گردش، اون روز خیلی به ما خوش گذشت، ما با هم صف میشدیم و سُر می خوردیم! اونجا خیلی شیطونی کردیم مامانامون همش می ترسیدند که ما یه کاریمون بشه، اما ما از اونا دور می شدیم که ما رو نبینند، دلم برای بچه ها تنگ شده، می خواین اسماشونو بگم؟ بعد از خودم نرگس وایساده که 5 سالشه، بعدش  فاطمه ست که سه سال و نیمه شه، بعدیشم حسین که امسال میخواد بره کلاس اول! اون یکی هم نمیدونم کیه؟! فکر کنم وایساده که تو عکس ما بیفته! این عکسو گذاشتم چون میدونم هم نرگس هم فاطمه، هم حسین، همیشه وبلاگمو از راه دور میبینند، هر چند هیچ وقت برام نظر نمیذارن! بچه ها، دلم براتون خیلی تنگ شده! اما تا چند روز دیگه میام پیشتون... خیلی خوشحالم که دوباره می بینمتون و باهاتون بازی می کنم! مخصوصا بازی های تو حیاط ... راستی سوغاتی چی براتون بیارم؟  

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت توسط عرفان |