تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

سال نو مبارک!(این جمله رو بالاخره منم یاد گرفتم)ما برای تعطیلات رفتیم مشهد، پیش فامیلامون، اما این دفعه بیشتر خوش گذشت، چون همش مهمونی بودیم، خونه ی عمه و عمو...منم که اونجا کلی همبازی دارم، حسابی بهم خوش گذشت.اینجا خونه یکی از عمه هاست و این مرغ عشقم برای پسر عممه، فکر کنم دیگه یواش یواش می خواد لپ منو نوک بزنه، آی...

خونه ی مادربزرگمم که برای ما مثل یک پارک بزرگه، ما نوه کوچولو ها همش توی حیاط بودیم کنار مرغ و خروسا.بابابزرگمم که حسابی با من رفیقه و همیشه به حرف من گوش می کنه، هر وقت من دوست داشته باشم اجازه میده در قفسو باز کنیم که اونا بیان بیرون:

بعضی وقتا هم تو این خونه گم می شدیم و ناگهان یکی توی حیاط یا تو پله ها پیدا مون می کرد و وقتی ما رو می دید، بهمون می خندید چون یا سر کمد و یخچال مشغول فضولی بودیم یا در حال بازی و بازیگوشی، مثل اینجا:

بعد از مشهد با مادرجان و باباجان و یکی از عمه ها رفتیم شمال! توی این عکس من و نرگس که حسابی از کوه نوردی خسته شدیم، تصمیم گرفتیم بریم توی یک آلاچیق بشینیم تا خستگیمون رفع بشه، آقا دو تا چایی بیارید لطفا...

از ترن هوایی نمک آبرودم عکس درست و حسابی نداشتم، اما اگه نرفتین حتما برید، من با خواهرم سوار شدم، البته اون آقاهه اول نذاشت من سوار بشم چون هنوز پنج سالم نشده بود، ولی من بالاخره رفتم ماشین ما آبی بود، اولش می رفت بالا و بالاتر روی کوه ها، بعدش توی جنگلا هی پیچ می خورد و مثل مسابقه ماشین بازی با سرعت می چرخید و میومد پایین. توی ماشین جلوییمون فریده و ماشین عقبی هم عطیه نشسته بود. ما می زدیم به فریده، عطیه هم از پشت می زد به ما... من که عاشق ماشین بازیم حسابی کیف کردم، وسطاشم یه جا مامان و بابا رو دیدم و براشون دست تکون دادم. از قیافه ی مامان معلوم بود حسابی ترسیده، آخه بابایی منو فرستاد

*راستی، دوستم،کیمیا، هم توی مالزی جاهای قشنگی رفته و عکساشو توی وبلاگش گذاشته، دعوت می کنم که وبلاگشو ببینید.

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه 9 فروردین1388ÓÇÚÊ ÊæÓØ عرفان |


بدبختی مامان از اون موقعی شروع شد که من نی نی بودم و یک بار منو گذاشت پای کامپیوتر و بهم غذا داد. دیگه از اون روز همه ی غذاها حتی شیر و آبمیوه رو هم یا باید پای کامپیوتر بخورم یا نمی خورم، مامانی رو هم که می شناسید، محاله قبول کنه من غذامو نخورم. خلاصه خواهرم روزی چند بار به مامانم میگه، این عادتو از عرفان بگیرید ولی نمیشه که نمیشه. اون موقع ها من همش فیلم و کارتون می دیدم، اما چند وقته عارفه سی دی تاکسی بازی رو از دوستش گرفته و همه رو بیچاره کرده به جز من! دیگه بی خیال کارتون شدم، اما تمام خوراکی هامو باید بشینم پای کامپیوتر و بازی کنم، هر دفعه هم قول میدم که وقتی "تایم آف" شدم پاشم، اما بعدش با اصرار و خواهش دل همه می سوزه و یه دور دیگه ردیف میشه... اینقدر بدجنس شدم که دیگه معطل کسی نمی مونم که بازی رو برام بیاره یا برام بازی کنه و من تماشا کنم. خودم بلدم کجاست، میرم و رنگ ماشینمو انتخاب میکنم و اینتر و برو که رفتی. بعضی وقتا که مثلا عارفه داره درسشو گوش میده و وقت غذای من میشه، با اصرار بلندش می کنم که من بشینم. عاطفه مدام میگه، آخه داداشی پای کامپیوتر که غذا نمی خورن، یه بارم بیا با ما غذا بخور! عارفه هم هر روز میگه که دیگه فردا سی دی دوستمو بهش بر می گردونم، اما بازم کسی حریف من نمی شه! هر روز با حالت مظلومانه به عارفه می گم، عارفه جونم، خواهش می کنم، سی دی دوستتو نبر! اونم با این طرز حرف زدن من قبول می کنه و میگه باشه، فقط فردا، اما هر روز همینو میگه...بابایی هم که بیشتر طرفدار منه و میگه پسرمو اذیت نکنید. خواهرام از اینکه معضل جهانی تماشای کامپیوتر، برای من زودتر از بقیه شروع شده، نگرانند و همش منو می ترسونند، میگن عرفان چشمات ضعیف میشه. سرت درد میگیره، منم میگم، خواهرای عزیزم، آره دست و پاهام و دلم درد می گیره ولی فقط یک بار دیگه. همش قول میدم ولی دست خودم نیست نمی تونم بهش عمل کنم. گوشاتونو بیارید جلو... جدیدا کشف کردم که گوشی مامانی یه ماشین بازی قشنگ داره ولی اونا اصلا نمی خوان من بفهمم. یواشکی به هم می گفتند که عرفان نفهمه که بیچاره می شیم. حالا باید ترتیب یه نقشه ی جدید بدم...

خلاصه که این روزا این کامپیوتر بازی من شده یه معضل تو خونه ی ما، همه می خوان جلومو بگیرند ولی آخه چرا؟؟؟؟؟؟

 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه 16 بهمن1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ عرفان |


دیشب برای من یه اتفاق بد افتاد

من داشتم با قامی دور خونمون می چرخیدم که یک دفعه، تصادف کردم!یعنی محکم رفتم تو تیزی سنگ اُپن آشپز خونه، خیلی وحشتناک بود، اولش از گریه نفسم بالا نمیومد، مامان زود بغلم کرد و دستشو گذاشت روی سرم، ولی وقتی دستشو برداشت، دید دستش خونی شده....من خیلی ترسیده بودم و همین جور گریه می کردم، بعدش بابا روی سرم از اون دوا قرمزا ریخت و سرمو بست، حالا تو اون وضع، من با گریه می گفتم آب می خوام، عاطفه به من آب قند می داد!با این که حوصله نداشتم، ولی باید بهش توضیح می دادم که من آب معمولی می خوام، نه آب شیرین...!یه کم که بهتر شدم، رفتم خودمو توی آینه نگاه کردم و این پارچه نارنجی رو روی سرم دیدم!!!چون آخر شب بود و  باند نداشتیم، مامان همین جوری یه پارچه پیدا کرده بود تا با اون سرمو ببندم که بیشتر از اون باد نکنه!

من همیشه مراقب بودم که به اینجا نخورم ولی این دفعه از بس سرعتم زیاد بود، این بلا سرم اومد....خلاصه خیلی اتفاق بدی بود و من خیلی ترسیدم، چون انگار پیشونیم سوراخ شده بود...

 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه 10 مهر1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ عرفان |


                         کـــیـوو...

عاطفه و عارفه رو کشتم! به هیچ کسی هم اجازه ندادم اونا رو ببره بیمارستان! حالا هم نوبت شماست! دستا بالا...!

      

 من برج درست کردنو خیلی دوست دارم، از همه چی بیشتر! چند روز پیشم یکی ساختم، ولی چون کج شد، خرابش کردم، حالا میخوام یه برج بلند تر بسازم!

 

                         

مثلا من تاکسی ام، شما هم مسافر!

کجا میرید آقا؟ اونجا؟ بله میریم، بفرمایید بالا..!

قام، قاااااام.... خیلی خب، رسیدیم دیگه، پولش سه تومن میشه! بدو دیگه،الان آقا پلیسه جریمه ام میکنه! 

 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه 8 تیر1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ عرفان |


 

 

این بار می­خوام از ماشینام بنویسم... همه می­دونند که من چقدر ماشین و قام بازی رو دوست دارم! یعنی هر وقت یکی می­خواد برام چیزی بخره حتما ماشین می­خره! مثلا عماد توپ رو از همه چیز بیشتر دوست داره ولی من فقط ماشین دوست دارم! حالا از هر نوعش که باشه!

مثل اسکوترم که خیلی دوسش دارم و کم کم دارم یاد می­گیرم که باهاش تند تند راه برم:

یا سه چرخه­ی خشگلم که البته هیچ وقت سوارش نمی­شم چون دوست دارم فقط خودم راش ببرم:

 

 

اینم هواپیمای بادیم که از مکه خریدم...یه هواپیمای بزرگ آبی! تازه باهاش توی آب هم میرم:

 

 

خلاصه من هیچ چیزی رو به اندازه­ی قام و ماشین دوست ندارم...اگه شما هم خواستید برام هدیه بخرید، حتما ماشین بخرید

 

 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه 15 آذر1386ÓÇÚÊ ÊæÓØ عرفان |