
این دفعه از حمام رفتنام براتون میگم، به شرطی که نخندیدا:
حموم رفتنای من از بچگی کلی ماجرا داشته، من تا چند وقت عاشق آب بازی بودم، ولی یه کم که گذشت، از سر شُستن بدم اومد و از این که مامان سرمو میبرد زیر دوش میترسیدم،
واسه همین اصلا حمامو دوست نداشتم، هر وقتم میخواستم برم، قبلش کلی گریه میکردم! اما حالا دوباره چون که بزرگ تر شدم، دیگه دوست دارم و گریه نمیکنم!

وقتی میرم حمام، اولش خودم تنهایی با اسباب بازی هام بازی میکنم، تازه یه بازی که من خیلی ازش کیف میکنم اینه که خواهرامو صدا میزنم، اونا هم فکر میکنند من کار مهمی دارم، تا در حمامو باز میکنند، من روشون آب میپاشم، بعدشم یه عالمه بهشون میخندم!
خلاصه اینقدر بازی میکنم که دیگه خسته میشم و اون موقع مامانی رو صدا میزنم... مامان که میخواد سرمو بشوره، بهم میگه چشماتو ببند، ولی من نمیبندم، خب نمیشه که؟! من دوست دارم همه جا رو ببینم! بعدشم تو چشمام کف میره ولی چون من لجبازی کردم و چشمامو نبستم، مامان زود چشمامو میشوره که یه وقت نسوزه، اما چشمام اصلا نمیسوزه، چون شامپوش بچگونه ست! ![]()
وقتی از حمام میام بیرون، نوبت حوله و خشک کردن میشه، من اصلا این کارو دوست ندارم، چون مامان کل سرمو میبره زیر حوله و من یهو خفه میشم،
هر چقدم که سر و صدا میکنم، فایده نداره! وقتی که موهام خشک شد و لباسامو پوشیدم، موهامو شونه میکنم و با اون چیزی که میگه: هوووووووووو (سشوار) موهام مرتب میشه! بعدش دیگه میشم یه عرفان گلی واقعی! ![]()

