تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

                           

                        

                   

این دفعه از حمام رفتنام براتون میگم، به شرطی که نخندیدا:

حموم رفتنای من از بچگی کلی ماجرا داشته، من تا چند وقت عاشق آب بازی بودم، ولی یه کم که گذشت، از سر شُستن بدم اومد و از این که مامان سرمو می­برد زیر دوش می­ترسیدم، واسه همین اصلا حمامو دوست نداشتم، هر وقتم می­خواستم برم، قبلش کلی گریه می­کردم! اما حالا دوباره چون که بزرگ تر شدم، دیگه دوست دارم و گریه نمی­کنم!

                                

                        

 

وقتی میرم حمام، اولش خودم تنهایی با اسباب بازی هام بازی می­کنم، تازه یه بازی که من خیلی ازش کیف می­کنم اینه که خواهرامو صدا می­زنم، اونا هم فکر می­کنند من کار مهمی دارم، تا در حمامو باز می­کنند، من روشون آب می­پاشم، بعدشم یه عالمه بهشون می­خندم! خلاصه اینقدر بازی می­کنم که دیگه خسته میشم و اون موقع مامانی رو صدا می­زنم... مامان که میخواد سرمو بشوره، بهم میگه چشماتو ببند، ولی من نمی­بندم، خب نمیشه که؟! من دوست دارم همه جا رو ببینم! بعدشم تو چشمام کف میره ولی چون من لجبازی کردم و چشمامو نبستم، مامان زود چشمامو میشوره که یه وقت نسوزه، اما چشمام اصلا نمی­سوزه، چون شامپوش بچگونه ست!

وقتی از حمام میام بیرون، نوبت حوله و خشک کردن میشه، من اصلا این کارو دوست ندارم، چون مامان کل سرمو می­بره زیر حوله و من یهو خفه میشم، هر چقدم که سر و صدا می­کنم، فایده نداره! وقتی که موهام خشک شد و لباسامو پوشیدم،  موهامو شونه می­کنم و با اون چیزی که میگه: هوووووووووو (سشوار) موهام مرتب میشه! بعدش دیگه میشم یه عرفان گلی واقعی!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت توسط عرفان |