
لطفا شما کفشاتونو در نیارید، اینجا فقط مال ما کوچولو هاست،نمی دونم چرا، ولی اینو اون آقاهه دمِ در گفت! اگه من بودم، میذاشتم همه بیان تو و بازی کنند، خب آدم بزرگا هم اینجا رو دوست دارند دیگه، مگه نه؟ حالا ولش کن، اینجا برای من یکی از بهترین جاهاست! خیلی کیف داره وقتی روی این همه توپ می خوابم، توش غرق میشم یا توپا رو میریزم روی سرم! وقتی میرم زیر و خودمو غرق می کنم، اصلا دوست ندارم کسی نجاتم بده، اما یا یکی منو صدا می زنه یا یکی از اون بچه های بدجنس از اون بالا خودشو پرت می کنه وسط و میفته روی من!
خب دیگه، تو هم حالا که عکس گرفتی، برو بیرون! اگه نری یه توپ آبی از از اون زیر زیرا بردارم و میندازم روت ها...
بعدشم اینقد نگو بیا بریم، شما برین خونه، من خودم هر وقت خسته شدم، میام!![]()
چند روز پیش رفته بودم این جا! توی این همه توپ! اولش می ترسیدم،آخه خیلی بزرگ بود! ولی بعد که منو انداختند وسط توپا خودم خوشم اومد و یه عالمه بازی کردم! من به طرف بچه های دیگه توپ پرت میکردم ، اونا هم به طرف من. راستی من رنگ سبز و آبی رو یاد گرفتم، این توپا بعضیاشون سبزن بعضیاشونم آبی!
بازی با این همه توپ رنگارنگ به من خیلی کیف داد! ای کاش همه این توپا مال من بود! واااای چی میشد؟ تازه بعد از توپ بازی با عارفه سوار قطار شدم ، قطار می گفت: دو دو چی چی
و بعدشم سوار چرخ و فلک شدیم و رفتیم بالا، از اون بالا همه چیزو دیدم حتی اون توپا رو!

راستی من جدیدا چند تا کلمه ی جدید البته یه کم عجیب یاد گرفتم:
مثلا به هندونه می گم : قا هی هی
به چایی می گم: قایی
به قشنگ می گم: گشنگ
به نقاشی می گم : ندّاشتی(وقتی نقاشی می گم به خودم می گم: آفــــرین)
به عارفه می گم: گـــــــنده ( سر به سرش می ذارم چون اون خیلی لاغره )
و ...

