عرفان، یادته پارسال کجا بودیم؟!تلویزیون داشت، خونه خدا رو نشون میداد، منم با خنده گفتم، آره، اینجا بودیم دیگه!امروز می خوام از چیزایی بنویسم که از پارسال تا حالا یادم مونده، میدونید دیگه، من کلا هر چی تو وادی ماشین باشه دوست دارم، واسه همین اولین ذوقم هم واسه این بود که قرار بود سوار هواپیما بشم، از همونایی که وقتی تو آسمونا می بینم براش دست تکون میدم!من اونجا خیلی کیف کردم، چون بیشتر صندلی ها خالی بود و من همش راه می رفتم، تا اینکه اون خانمه، گفت، پسر شیطون، میفتی ها، بدو برو بشین!![]()
وقتی رسیدیم، هوا خیلی گرم بود
، وقتی رفتیم اونجایی که آدما خیلی زیاد بودند، تازه فهمیدم مکه کجاست.وسطشم خونه خدا بود، من اونجا رو خیلی دوست داشتم، می رفتم رو سر بابایی و به خونه خدا دست می زدم، تازه دعا هم کردم
.اونجا یکی بهم شکلات میداد، یکی لپمو می کشید، یکی تو موبایلش برام کارتون میذاشت،
خلاصه خیلی خوب بود...ولی خیلی شلوغ بود، من همش دوست داشتم برم دور دورا و گم بشم،دائم یکی دنبالم بود.یکی از چیزایی که منو به طرف خودش جذب می کرد، کلمن های آب بود که من می خواستم برم روشون، ولی بقیه نمی ذاشتند، یکی دیگه از چیزهای جالب، اون ماشین کوچولو ها بودند که حرمو می شستند، من خیلی از اونا خوشم میومد، یه بارم دنبالشون رفتم ولی اونا اینقدر تند می رفتند که من خسته شدم و بهشون نرسیدم!![]()
![]()

ماشینایی که از اونجا خریدمو بگم براتون، اون راهی که برای حرم رفتن، ازش رد می شدیم، پر از مغازه بود، منم که بلا، خودم می رفتم از توی مغازه ها ماشین بر می داشتم و بعد بابایی مجبور می شد پولشو بده!
یادمه موقع برگشتن، اسباب بازی های من توی ساک ها جا نمی شدند!خلاصه تنها کاری که ازم بر اومد این بود که خودم برم یکی از این چرخا رو واسه وسایل خودم بیارم که یک کاری کرده باشم!
البته به کسی نگیدا، بیشتر واسه این بود که خودمم روش بشینم![]()

از اینجا به بعد بود که دیگه به من گفتن، حاج عرفان![]()
من اومدم...من از خونه خدا برگشتم، همون جا که آدما زیادن...تازه من به خونه خدا دست زدم ،بوسشم کردم ولی تو بغل بابایی ...
اونجا خیلی دعا کردم...یعنی از بقیه یاد گرفتم...دستمو بالا میگرفتم و میگفتم: خدایا بچه ها خوب باشن. آمین!

این جا هم همون جاست که همه لباس سفید می پوشن بعد میرن مکه، منم این لباسو پوشیدم! بعد همه لپمو می کشیدن![]()

این جا هم من دو تا دوست پیدا کردم...ما کنار هم وایسادیم تا عاطفه ازمون عکس بگیره!


سلام...خوبین؟
من چون این چند روز زیاد با خواهرام دعوام شده اونام برام نمینویسن...
میدونید چرا؟ من بهشون میگم تو کامپیتر قام بازی کنن تا من نگا کنم (آخه خودم هنوز بلد نیستم بازی کنم فقط بلدم دکمه گازو بزنم
) ولی اونا خیلی بازی نمیکنن . عارفه هر وقت بازی میکن قامو میزنه به ماشینای دیگه که آتیش بگیرن!![]()
ولی من دوست دارم قامو بندازه توی آبا که آقاهه بمیره...! هی من بهش میگم "نمیــــــخوام قام آتیش بگیره...قامو بنداز توی آبا" ولی اون نمیندازه...اونم برا این که من بهش نگم قام بازی کنه اصلا نمیرفت پشت کامپیتر...!
راستی من میخوام برم مکه...
خودم خیلی نمیدونم مکه کجاست فقط تو تلویزیون عکساشو دیدم!این لباسم که می بینید توی عکس داییم برام خریده...مامانم اینو برام گذاشته تو چمدون که اونجا بپوشم!
خب دیگه... کاری ندارین؟ چیزی نمیخواین براتون از آقا مغازه بخرم؟
اگه خواستید بگیدا...
خداحافظ

