تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

این امیر علی رو می بینید، همون که وقتی ۱۵روزش بود عکساشو گذاشتم، دیگه خیلی شیطون شده...خونه ما که بود، همش می خواست اسباب بازیای منو بخوره...من هر چی بهش می گفتم، این لگو ها مال بازیه، گوش نمی کرد!مامانم می گفت:اشکال نداره، همه بچه ها این طوری هستند، تو خودت شیطون تر بودی، اما من مطمئنم این جوری نبودم، آدم که نباید وسایلشو بخوره، ای بابا!  

                                                

بعدش، این عکسمو که مال 7ماهگیم بود،دیدمبدجوری ضایع شدم!تازه اسباب بازی که هیچی، من می خواستم موبایلم بخورم...

خب، همه بچه ها این جوری هستند، مگه چیه؟

                                    

+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت توسط عرفان |


این نی نی کوچولو که تو بغلمه، اسمش امیرعلیه! امیر علی پسر دختر عممه...همون که فریده خالشه! اون روز 15 روزش شده بود، وقتی عمم گذاشتش رو پام، من دستمو گذاشتم رو لبش که باهام حرف بزنه ولی بعدش فهمیدم اون هنوز خیلی کوچولوئه و بلد نیست! داشتیم به هم نگاه می­کردیم که یهو شروع کرد به سکسکه کردن...  همه می­گفتن منم یه وقتی مثل اون بودم همون قدر کوچولو موچولو... منم مثل امیرعلی فقط نگاه می­کردم و هیچ چی نمی­گفتم، نمی­تونستم غذا بخوردم، راه نمی­رفتم، تازه اون موقع ها دستشویی هم نمی­رفتم، فقط تو بغل بقیه بودم دیگه... اما یواش یواش بزرگ شدم و همه­ی این کارا رو یاد گرفتم!

                                          این عکس برای مامان بزرگش، آخه اون برا وبلاگم انتخاب کرد... 

من دوست دارم امیرعلی هم زود بزرگ بشه تا با هم بازی کنیم! چون من و عماد از این که یه نی نی پسر دیگه هم به جمعمون اضافه شده،خیلی خوشحالیم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت توسط عرفان |


من و سحر و عماد خیلی با هم بازی می­کنیم، یکی از بازی­هایی که ما خیلی دوست داریم، دو دو چی چی بازیه!

دو دو...چی چی!

اون روز من و سحر دعوامون شد...چون من اول اسباب بازیامو بهش دادم ولی بعدش یه کم پسر بدی شدم و بهش گفتم بده! مال خودمه...! آخه اونم بعضی وقتا اسباب بازیاشو به من نمیده که. وقتی ازش کشیدم، دستمو گاز گرفت...منم یه عالمه گریه کردم! بعد من باهاش قهر کردم...ولی اون اومد پیشم و گفت: عرفان! دیگه گاز نمی­گیرم، منم دوباره آشتی کردم.

بعدشم همه بهم گفتن: عرفان! اسباب بازی ها مال توئه....ولی تو که پسر خوبی هستی بذار سحرم باهاشون بازی کنه...منم که  دیدم همه بهم میگن پسر خوب، رفتم و نصف اسباب بازیامو بهش دادم! بعد با هم بازی کردیم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت توسط عرفان |


پسر عمو کوچولوی من  الان 10 ماهشه. اونم مثل من داره بزرگ می شه: چهار دست و پا می کنه، دو تا دندون داره و مثل اون موقع ها که من دستمو می گرفتم به دسته ی مبل و میز و راه می رفتم اونم راه می ره.

چند وقت پیش من براش یه ماشین خریدم و بهش دادم اون ماشینشو خیلی دوست داره و باهاش بازی می کنه تازه اونم چند روز پیش که ما رفته بودیم خونشون به من یه کتاب داد کتابم خیلی خشگله یه عالمه عکس هم داره.

من و عماد یاد گرفتیم که همدیگرو بوس کنیم وقتی که عماد بلند می شه که منو بوس کنه همه می خندن چون اون قدش از من کوتاه  تره و وقتی بخواد منو بوس کنه باید منو بگیره و بلند شه ، بعد منم بوسش می کنم اون موقع همه برامون دست می زنن و می گن چه پسر عمو های مهربونی.!!!..

من و عماد اصلا با هم دعوا نمی کنیم فقط بعضی وقتا (بنا به ضرورت) موهای همو می کِشیم !!!

پسر عموم خیلی خوبه وقتی ما می ریم خونشون اسباب بازیهاشو به منم می ده تا بازی کنم وقتی هم که اونا میان خونه­ی ما من دوچرخمو می دم به اون تا باهاش بازی کنه ...

عماد دوماه دیگه  یک سالش می شه. من اونو خیلی خیلی دوست دارم و می خوام برا تولدش یه چیز خوب بخرم...

 

+ نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت توسط عرفان |


         

             سحر                                         عرفان                                                  عماد

من یه دختر عمو دارم که اسمش سحره اون فقط چار روز از من بزرگ تره البته من

خیلی بزرگ تر دیده می شم  همه می گن چون تو مردی! ما خیلی با هم بازی می

کنیم البته چند وقته ندیدمش. چون رفتن مشهد ولی دلم براش خیلی تنگ شده.

من یه پسر عمو هم دارم که اسمش عماده. اونم خیلی دوست دارم. مخصوصا 

 

ازوقتی که اومدن قم و بیشتر هم دیگه رو می بینیم. اون شیش ماه از من کوچیک

 

تره  برا همین من خیلی زورم بیشتره وقتی میاد خونمون من می رم پیشش ولی

 

اون موهای منو می کشه منم دستمو می کنم توی چشمش وگازش می گیرم. بعد

 

دوتایی مون گریه می کنیم. مامانم منو دعوا می کنه! مامانه عماد اونو دعوا می کنه!

 

خب تقصیر اونه به من محل نمی ذاره وقتی هم که می رم طرفش موهامو می کشه

 

منم جوابشو می دم!!!

 

خلاصه من دو تا هم بازی خوب دارم که هیچ کس نداره! هر سه تایی مون هم قم

 

زندگی می کنیم ما قراره وقتی هوا گرم شد با هم بریم تو حوض خونشون شایدم

 

سحر و راه ندیم چون من و عماد پسریم و جمع آب بازی هم باید خفن مردونه باشه!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر1385ساعت توسط عرفان |