تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

اي خدا...امروز از بس كار كردم، خسته شدم، امروز بعد از ديدن برنامه كودك و خاله شادونه، سوار دوچرخه شدم و رفتيم بيرون خريد و لوبيا خريديم،وقتي برگشتيم مامان سيني و چاقو رو آورد،منم فوري نشستم و شروع كردم به خرد كردن لوبياها، مامان همش مي گفت، نكن پسرم، كار تو نيست!اما مگه من كه به اين آسوني از حرفم كوتاه ميام؟مي گفتم، نه مامان، من مي تونم، ببين چقدر خوب بلدم؟!خواهرامم كه مدرسه و دانشگاه بودند بايد به حاي اونا كمك مامانم مي كردم!آخه من كار خونه رو خيلي دوست دارم، عاشق آشپزخونه و آشپزي ام، تازه بعضي وقتا ظرفاي اسباب بازيمم خودم مي شورم، قبلا هم كه يادتونه، بهتون كيك و پيتزاياد دادم؟ خلاصه صبح ها من ميشم پسر گل خونه، اما به جاش عصرها با بازي و شيطوني و سر و صدا تلافي مي كنم، الانم ماشينام تو جاده تصادف كردند، ترافيك شده، بايد برم ببينم چي شده....پس فعلا خداحافـــــــــظ

                                   

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت توسط عرفان |