
چند روز پیش با دوربینم رفتم تو حیاط که پرنده ها رو بشمرم... بعد یه چیز جالب دیدم، دیدم یک عالمه پرنده دارن دور یه خونه می چرخند، مامانی بهم گفت که اون پرنده ها برای اون آقاهه است که توی اون خونه زندگی می کنه، اما من اونو ندیدم فقط یک چوب دراز می دیدم که می چرخید و پرنده ها دور اون می چرخیدن که گم نشن! من همین جور که اونا دور می زدند نگاشون می کردم تا اینکه بالاخره رفتن پایین تو خونشون... ولی بعدش رفتم تو فکر، آخه چرا اون پرنده ها فرار نمی کنند؟ مگه اونا دوست ندارند مثل گنجشک من که منو تنها گذاشت و رفت، توی آسمون آزاد باشند؟
شما می دونید؟

این عکس هم مال امروزه که می خواستم برم دکتر و ماتم گرفته بودم
آخه دیشب داشتم بازی می کردم که یه دفعه دستم پیچ خورد و...اینقدر درد گرفت که دیگه اصلا نمی تونستم تکون بدم، عارفه می گفت در رفته، اما من نفهمیدم یعنی چی فقط کلی گریه کردم،تا امروزم خوب نشد تا اینکه رفتیم دکتر، حالا گوش کنیدببنین با من چی کار کـــــرد! وقتی رفتیم توی اتاق، آقای دکتر همین جور که داشت از مامانی می پرسید که چی شده، شروع کرد به فشار دادن دست من
منم که تا اون موقع کسی به دستم دست نزده بود، شوکه شدم و از درد زدم زیر گریه،آقای دکتر چاق و شکم گنده
هم اصلا به من نگاه نمی کرد و همین جور استخون دست منو فشار می داد و می گفت، الان خوب میشه، یه دفعه دستمو ول کرد و گفت خوب شدی!
بعدش مُهرشو برداشت و گفت برو بده به مامانت، مثلا می خواست حواس منو پرت کنه که من با دستم اونو بگیرم!اما من فهمیدم و قبول نکردم، بعدش گفت:خب برید براش آبمیوه بخرید که خودش بخوره...ما هم اومدیم بیرون و بابایی آبمیوه خرید و گفت که اگه خودم نخورم دوباره باید بریم پیش دکتر، منم که از دست اون دکتر چاقالو عصبانی بودم، قبول کردم و با دست خودم آبمیوه رو گرفتم و خوردم!انگار راستی راستی دستم خوب شده بود...

