
بدبختی مامان از اون موقعی شروع شد که من نی نی بودم و یک بار منو گذاشت پای کامپیوتر و بهم غذا داد. دیگه از اون روز همه ی غذاها حتی شیر و آبمیوه رو هم یا باید پای کامپیوتر بخورم یا نمی خورم، مامانی رو هم که می شناسید، محاله قبول کنه من غذامو نخورم. خلاصه خواهرم روزی چند بار به مامانم میگه، این عادتو از عرفان بگیرید ولی نمیشه که نمیشه. اون موقع ها من همش فیلم و کارتون می دیدم، اما چند وقته عارفه سی دی تاکسی بازی رو از دوستش گرفته و همه رو بیچاره کرده به جز من! دیگه بی خیال کارتون شدم، اما تمام خوراکی هامو باید بشینم پای کامپیوتر و بازی کنم، هر دفعه هم قول میدم که وقتی "تایم آف" شدم پاشم، اما بعدش با اصرار و خواهش دل همه می سوزه و یه دور دیگه ردیف میشه... اینقدر بدجنس شدم که دیگه معطل کسی نمی مونم که بازی رو برام بیاره یا برام بازی کنه و من تماشا کنم. خودم بلدم کجاست، میرم و رنگ ماشینمو انتخاب میکنم و اینتر و برو که رفتی. بعضی وقتا که مثلا عارفه داره درسشو گوش میده و وقت غذای من میشه، با اصرار بلندش می کنم که من بشینم. عاطفه مدام میگه، آخه داداشی پای کامپیوتر که غذا نمی خورن، یه بارم بیا با ما غذا بخور! عارفه هم هر روز میگه که دیگه فردا سی دی دوستمو بهش بر می گردونم، اما بازم کسی حریف من نمی شه! هر روز با حالت مظلومانه به عارفه می گم، عارفه جونم، خواهش می کنم، سی دی دوستتو نبر! اونم با این طرز حرف زدن من قبول می کنه و میگه باشه، فقط فردا، اما هر روز همینو میگه...بابایی هم که بیشتر طرفدار منه و میگه پسرمو اذیت نکنید. خواهرام از اینکه معضل جهانی تماشای کامپیوتر، برای من زودتر از بقیه شروع شده، نگرانند و همش منو می ترسونند، میگن عرفان چشمات ضعیف میشه. سرت درد میگیره، منم میگم، خواهرای عزیزم، آره دست و پاهام و دلم درد می گیره ولی فقط یک بار دیگه. همش قول میدم ولی دست خودم نیست نمی تونم بهش عمل کنم. گوشاتونو بیارید جلو... جدیدا کشف کردم که گوشی مامانی یه ماشین بازی قشنگ داره ولی اونا اصلا نمی خوان من بفهمم. یواشکی به هم می گفتند که عرفان نفهمه که بیچاره می شیم. حالا باید ترتیب یه نقشه ی جدید بدم...
خلاصه که این روزا این کامپیوتر بازی من شده یه معضل تو خونه ی ما، همه می خوان جلومو بگیرند ولی آخه چرا؟؟؟؟؟؟

سلام بچه ها، خوبید؟
من که خوب نیستم، آخه از دیروز حسابی مریض شدم، دیشب حالم بد بود و تا صبح نخوابیدم، هم تب داشتم هم حالت تهوع! می دونید، من تا حالا زیاد پیش آقای دکتر نرفته بودم، فقط دربارش شنیده بودم که خیلی مهربونه! امروز صبح که می خواستیم بریم دکتر، اولش خوشحال شدم، اما بعدش که رفتیم و آمپول زدم، ناراحت شدم! آقای دکتر خیلی مهربون بودا ولی اون خانمه خیلی بد بود، چون وقتی که می خواست به من آمپول بزنه، بهم نگفت و یه دفعه زد، منم دردم گرفت و یه کم گریه کردم، ولی فقط یه کم!
امروز خیلی تشنه ام می شد و هر وقت آب می خواستم، مامان بهم از اون آب بد مزه ها می داد، خیلی هم بدمزه، توش هم نمک بود هم شکر، من آب ساده می خواستم، ولی انگار برام خوب نبود، خلاصه مریض شدن خیلی بده، چون باید همش بخوابی و منم حوصلم سر می رفت، اگر هم بلند می شدم دوباره خسته می شدم و دوست داشتم بخوابم! حالا یه کم بهتر شدم ولی دعا کنید زود خوب بشم تا براتون از ماجراهایی که با حیوونای مختلف داشتم، بنویسم...

