تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

سلام، خوبین؟ ببخشید دیگه این چند وقت من فقط داشتم بزرگ می شدم و وقت نداشتم توی وبلاگم بنویسم، این مدت بیشترش پسر خوبی بودم، فقط بـــــــــعضی وقتاپسر بدجنسی می شدم و حرف حرف خودم بود! من در مورد اونا نمی نویسم!  آخه نباید هیچ جا ثبت بشن، ممکنه بعدا اهالی خونه سواستفاده کنند

***

می دونید من امروز کجا بودم؟! یه جایی که یک عالمه برف داشت، یه جایی نزدیک کوه ها، کوه های اطراف شهر، منم چون عاشق برف بازی و خاک بازی و آتیش بازی و این جور بازی هام، اونجا خیلی خوشحال بودم! آتیشم روشن کردیم که گرم بشیم! تازه من کوه نوردی هم کردم، لباس گرمامو پوشیدم، چکمه هامم محکم کردم و بعدش با بقیه رفتم بالا! این جوری:

کوه های وشنوه

با پاهای خودم رفتم بالا، ولی موقع پایین اومدن، از بس پاهام خسته شده بود، همش لیز می خوردم، به خاطر همین با پاهای بابایی اومدم پایین، یعنی رفتم بغل بابایی! این پایین هم یک سرسره ی برفی بود، من اون بالا نشستم و سر خوردم پایین، اما شلوارم برفی شد و من یخ کردم...

 

این کلاه و شال گردنو هم عارفه، خواهر کوچیکم برام بافته، همون که وقتی اذیتش می کنم خیلی کیف میده

 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه 19 آذر1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ عرفان |