
لطفا شما کفشاتونو در نیارید، اینجا فقط مال ما کوچولو هاست،نمی دونم چرا، ولی اینو اون آقاهه دمِ در گفت! اگه من بودم، میذاشتم همه بیان تو و بازی کنند، خب آدم بزرگا هم اینجا رو دوست دارند دیگه، مگه نه؟ حالا ولش کن، اینجا برای من یکی از بهترین جاهاست! خیلی کیف داره وقتی روی این همه توپ می خوابم، توش غرق میشم یا توپا رو میریزم روی سرم! وقتی میرم زیر و خودمو غرق می کنم، اصلا دوست ندارم کسی نجاتم بده، اما یا یکی منو صدا می زنه یا یکی از اون بچه های بدجنس از اون بالا خودشو پرت می کنه وسط و میفته روی من!
خب دیگه، تو هم حالا که عکس گرفتی، برو بیرون! اگه نری یه توپ آبی از از اون زیر زیرا بردارم و میندازم روت ها...
بعدشم اینقد نگو بیا بریم، شما برین خونه، من خودم هر وقت خسته شدم، میام!![]()
عرفان، یادته پارسال کجا بودیم؟!تلویزیون داشت، خونه خدا رو نشون میداد، منم با خنده گفتم، آره، اینجا بودیم دیگه!امروز می خوام از چیزایی بنویسم که از پارسال تا حالا یادم مونده، میدونید دیگه، من کلا هر چی تو وادی ماشین باشه دوست دارم، واسه همین اولین ذوقم هم واسه این بود که قرار بود سوار هواپیما بشم، از همونایی که وقتی تو آسمونا می بینم براش دست تکون میدم!من اونجا خیلی کیف کردم، چون بیشتر صندلی ها خالی بود و من همش راه می رفتم، تا اینکه اون خانمه، گفت، پسر شیطون، میفتی ها، بدو برو بشین!![]()
وقتی رسیدیم، هوا خیلی گرم بود
، وقتی رفتیم اونجایی که آدما خیلی زیاد بودند، تازه فهمیدم مکه کجاست.وسطشم خونه خدا بود، من اونجا رو خیلی دوست داشتم، می رفتم رو سر بابایی و به خونه خدا دست می زدم، تازه دعا هم کردم
.اونجا یکی بهم شکلات میداد، یکی لپمو می کشید، یکی تو موبایلش برام کارتون میذاشت،
خلاصه خیلی خوب بود...ولی خیلی شلوغ بود، من همش دوست داشتم برم دور دورا و گم بشم،دائم یکی دنبالم بود.یکی از چیزایی که منو به طرف خودش جذب می کرد، کلمن های آب بود که من می خواستم برم روشون، ولی بقیه نمی ذاشتند، یکی دیگه از چیزهای جالب، اون ماشین کوچولو ها بودند که حرمو می شستند، من خیلی از اونا خوشم میومد، یه بارم دنبالشون رفتم ولی اونا اینقدر تند می رفتند که من خسته شدم و بهشون نرسیدم!![]()
![]()

ماشینایی که از اونجا خریدمو بگم براتون، اون راهی که برای حرم رفتن، ازش رد می شدیم، پر از مغازه بود، منم که بلا، خودم می رفتم از توی مغازه ها ماشین بر می داشتم و بعد بابایی مجبور می شد پولشو بده!
یادمه موقع برگشتن، اسباب بازی های من توی ساک ها جا نمی شدند!خلاصه تنها کاری که ازم بر اومد این بود که خودم برم یکی از این چرخا رو واسه وسایل خودم بیارم که یک کاری کرده باشم!
البته به کسی نگیدا، بیشتر واسه این بود که خودمم روش بشینم![]()

از اینجا به بعد بود که دیگه به من گفتن، حاج عرفان![]()
آخه چرا اینا با من این طوری می کنن؟ منو باز بردن پیش آقا سلمونی!
دیروز صبح، این بار دیگه مردونه با بابایی رفتیم سلمونی، مامان حاضرم کرد و برام یه شیشه آب یخ درست کرد و گذاشت تو کیف خرگوشیم و منم انداختم رو دوشم و با بابایی رفتیم سلمونی!بازم من اولش نمی خواستم برم ولی بعد که قرارداد خرید یه اتوبوسو با بابایی بستیم، راضی شدم و دوباره مثل یه عرفان گلی واقعی، نشستم رو صندلی
، آخه می دونید، من عاشق اتوبوس و کامیونم، تازه شغل آینده مو هم انتخاب کردم، می خوام راننده کامیون بشم، همین الانم وقتی سوار ماشین میشیم من به بابایی کمک می کنم که با سویچ ماشینو روشن و خاموش کنه، تازه میدونم کی باید ترمز بگیریم و کی باید گاز بدیم، یا مثلا وقتی چراغ سبزه باید بریم و وقتی قرمزه، باید وایسیم!آره دیگه، به این بهانه ها رفتم آرایشگاه!

چون قرار بود پسر خوبی باشم، دیگه غر نزدم ولی دیگه نمی تونستم که اخم نکنم!ای بابا...آخه عرفان گلیِ با وقار و این قلقلک بازیا...! عجبا... (این تیکه کلام جدیدمه)![]()

خلاصه هیچی نگفتم تا تموم شد، ولی بذارید یه چیزی رو یواشکی بهتون بگم، این بار که مامان نبود، موهام خیلی کوتاه تر شد، چیزی نمونده بود که کچلم کنن!
همین طور که موهامو روی زمین با کفشام لگد می کردم از مغازه اومدیم بیرون و بعدش با بابا رفتیم که اتوبوس بخریم، آخرشم با یه اتوبوس قرمز
اومدیم خونه، حالا مو کوتاه کردن من که تنها مشکل نبود، بغل کردن و ماچ و بوس های بعدشم کلی دردسره! آره دیگه این بود ماجرای دیروز من. راستی آقا سلمونی آدرس وبلاگمو گرفت که بیاد و عکسامو ببینه!![]()
