تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو
                

من جدیدا خیلی به مسواک زدن اهمیت میدم! مثلا روزی چهار یا پنج بار میرم دستشویی و مسواک میزنم، این که دیگه کار بدی نیست؟! ولی بازم بقیه جلومو می گیرن! آخه من تازه یاد گرفتم خودم تنهایی مسواک بزنم، تا حالا خواهرام این کارو برام می کردند، اونم فقط شبا قبل از خواب، ولی حالا که خودم یاد گرفتم، هر وقت حوصلم سر میره، میرم و با خمیر دندونِ خودم مسواک می زنم، اولاش یواشکی می رفتم و چون بلد نبودم، بعد از مسواک خمیر دندوناشو می خوردم، مزه ش هم شیرین بود، ولی یه روز لو رفتم و همه فهمیدن، اون موقع بود که یادگرفتم باید دهنمو با آب بشورم. قبلا همه از این که تند تند مسواک می زدم می خندیدند ولی حالا که فهمیدن قضیه جدیه و هر روز ادامه داره، دیگه نمیذارن و منو به زور میارن بیرون! مامان از این که من هر دفعه لباسمو خیس می کنم، ناراحت میشه! خب چی کار کنم، قد من که به شیر آب نمی رسه، واسه همین خیس میشه!!! خلاصه، همه دست به دست هم دادند که من فقط روزی یه بار مسواک بزنم، همش حرص منو در میارن، تـــــازه، عارفه ی بدجنس جدیدا خمیر دندونمو میذاره یه جایی که دستم بهش نرسه، یا یه جایی قایم می کنه که من نبینم! من نمیدونم چرا اینا می خوان دندونای من خراب بشه؟! فکر کنم بهترین راه اینه که به مامانی قول بدم دیگه لباسمو خیس نکنم، بعدشم وقتایی مسواک بزنم که اونا حواسشون پرته... نه؟!

 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه 26 مرداد1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ عرفان |


ببخشید دیگه، من تابستونا اینقد سرم شلوغه که اصلا وقت نمی کنم بیام اینجا.آخه خیلی بازیگوش شدم و همش در حال بازی و شیطونیم... اگر هم مسافرت باشیم که دیگه هیچی!

                               

بعضی وقتا هم اینقدر حرف می زنم که دهنم درد می کنه و دیگه چیزی نمی تونم بگم.تــــــازه، جدیدا چند تا شعر هم یاد گرفتم مثل دویدم و دویدم، تو حوض خونه ی ما، آقا پلیسه و ...ولی چون بعضیاشون طولانیه، برای هر کی می خونم آخراش می زنم به قاطی پاتی خوندن و همه بهم می خندن...

                                                                            

راستی امروز تولد 2سالگی وبلاگمه، من اینجا دو سال از دنیای خودم نوشتم و عکسامو به شما نشون دادم.از خاطرات دندون در آوردنم، حرف زدنم، از وقتی تونستم چهار دست و پا کنم و کم کم راه برم، از بلاهایی که سرم اومد، شیطونیام، جاهایی که رفتم، از دوستام و....ولی حالا دیگه دارم بزرگ میشم، چون امروز من دو سال و ده ماهمه! یعنی خودم فقط 10 ماه از وبلاگم بزرگ ترم...

                                      

ممنون که تو تولد شرکت کردید. حالا بفرمایید کیک...!

 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه 21 مرداد1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ عرفان |


عکس ها رو هم ببینید هم بخونید....

 

اینجا سد امیر کبیر بود، خیلی آب بودا

 

جیغ زدن تو تونل خیلی کیف داره

 

داشتم می رفتم دنبال بوقلمونا که باهاشون بازی کنم ولی اونا فرار کردند

 

اینجا دیگه واقعا به حرف اونی که داشت عکس می گرفت گوش دادم و قشنگ نشستم   

 

من و عماد مشغول ماسه بازی با سطلامون

 

من و عماد تنهایی رفتیم جلو، که بقیه صدامون زدند

 

مشهد، حوض خونه مادربزرگم، من و عماد و حسین

                                          

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه 4 مرداد1387ÓÇÚÊ ÊæÓØ عرفان |