تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو
                  

                    

ماجرای این گنجشکه با بقیه حیوونا فرق داره: دیروز تو حیاط، این گنجشک کوچولو مامانشو گم کرده بود و چون خیلی کوچولو بود بلد نبود خیلی بپره! یه کم می پرید و دوباره میفتاد روی زمین... من و بابایی هم اونو گذاشتیم تو یه جعبه که زیاد پر نزنه! ما رفتیم پیش سحر و اونجا به من و سحر با این گنجشک کوچولو حسابی خوش گذشت! من اولش مثل ماشینام هولش میدادم که راه بره، بعد با سحر، با اون قایم موشک بازی هم کردیم، اون می رفت زیر صندلی یا پشت تلویزیون، ما هم پیداش می کردیم! تازه وقتی گرسنه شد، بهش آب و نون هم دادیم... شب که برگشتیم، خیلی خسته شده بودیم منم براش لالایی خوندم و تو جعبه خوابوندمش.

اما صبح از صداش بیدار شدم که داشت جیک جیک می کرد فکر کنم صدای مامانشو از تو حیاط شنیده بود و می خواست بره پیشش، ولی حالا من دوست نداشتم از پیشم بره، ما تازه با هم دوست شده بودیم، مامانی می گفت اگه نذاریم بره، خیلی ناراحت میشه، دیگه هم بازی نمی کنه... خلاصه جعبه رو بردیم تو حیاط که مامانش صداشو بشنوه و بیاد کمکش...! اولش جیک جیک کرد که مامان و باباش بیان، یه کم که گذشت، مامانشو دید و یه دفعه پر زد و رفت پیش اونا. وقتی که رفت من تازه فهمیدم دیگه بر نمی گرده و شروع کردم به گریه کردن، من گنجشکمو دوست داشتم، آخه چرا از پیشمون رفت؟!

  

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت توسط عرفان |


                           

                        

                   

این دفعه از حمام رفتنام براتون میگم، به شرطی که نخندیدا:

حموم رفتنای من از بچگی کلی ماجرا داشته، من تا چند وقت عاشق آب بازی بودم، ولی یه کم که گذشت، از سر شُستن بدم اومد و از این که مامان سرمو می­برد زیر دوش می­ترسیدم، واسه همین اصلا حمامو دوست نداشتم، هر وقتم می­خواستم برم، قبلش کلی گریه می­کردم! اما حالا دوباره چون که بزرگ تر شدم، دیگه دوست دارم و گریه نمی­کنم!

                                

                        

 

وقتی میرم حمام، اولش خودم تنهایی با اسباب بازی هام بازی می­کنم، تازه یه بازی که من خیلی ازش کیف می­کنم اینه که خواهرامو صدا می­زنم، اونا هم فکر می­کنند من کار مهمی دارم، تا در حمامو باز می­کنند، من روشون آب می­پاشم، بعدشم یه عالمه بهشون می­خندم! خلاصه اینقدر بازی می­کنم که دیگه خسته میشم و اون موقع مامانی رو صدا می­زنم... مامان که میخواد سرمو بشوره، بهم میگه چشماتو ببند، ولی من نمی­بندم، خب نمیشه که؟! من دوست دارم همه جا رو ببینم! بعدشم تو چشمام کف میره ولی چون من لجبازی کردم و چشمامو نبستم، مامان زود چشمامو میشوره که یه وقت نسوزه، اما چشمام اصلا نمی­سوزه، چون شامپوش بچگونه ست!

وقتی از حمام میام بیرون، نوبت حوله و خشک کردن میشه، من اصلا این کارو دوست ندارم، چون مامان کل سرمو می­بره زیر حوله و من یهو خفه میشم، هر چقدم که سر و صدا می­کنم، فایده نداره! وقتی که موهام خشک شد و لباسامو پوشیدم،  موهامو شونه می­کنم و با اون چیزی که میگه: هوووووووووو (سشوار) موهام مرتب میشه! بعدش دیگه میشم یه عرفان گلی واقعی!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت توسط عرفان |


ای خدا....

خیلی خب، حالا که یه کم گریه ام بند اومد و ساکت شدم عکسامو براتون میذارم، میدونید چرا گریه کردم؟ چون دوست نداشتم از اون جاهای قشنگی که رفته بودیم برگردیم، وقتی برگشتیم و من خونمونو دیدم زدم زیر گریه و یه عالمه گریه کردم!  حالا ببینید:

اینجا اسمش قیدار بود، یه شهر سرد نزدیک زنجان! باز هم بازی همیشگی من....سنگ انداختن تو آب! خودم مواظبم که نیفتم....آخه مثل سرسره بود!

آقا الاغ مهربون، اجازه داد که من روش بشینم، تازه اون منو یه کوچولو برد اون طرف تر!

همه با تعجب می­گفتند: چه پسر شجاعی! آخه من حیوونا رو خیلی دوست دارم ! اونا هم زود با من دوست میشن!

                          

                    

                                 

این لاک پشته خیلی پیره، الان ترسیده و سرشو کرده تو لاکش... من باهاش بازی کردم و بهش غذا دادم، آخرش هم ولش کردیم کنار چشمه.... اونم خیلی خوشحال شد چون رفت پیش بچه هاش!

راستی نکنه این همون لاک پشته ست که عکسای منو می­بینه و برام نظر میذاره

غار "کتله خور" میگن آخرش میرسه به غار علی صدر!!!

اینجا هم یه غار بود.... یه غار خیلی خیلی بزرگ، من تا حالا غار ندیده بودم، یه کمی هم وحشتناک بود! اون آقاهه به بابا ­گفت غارش هفت طبقه ست، طبقه­ی هفتمش هم آبه!!! از بس زیاد بود و هر چی می­رفتیم تموم نمیشد، من دیگه خسته شدم و رفتم بغل بابا... 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت توسط عرفان |


من از وقتی بچه بودم موهامو مامانم کوتاه می­کرد، چون موهام فرفریه، مامانم راحته و هر وقت موهام بلند میشه از هر جایی از موهام یه کوچولو قیچی می­کنه و اصلا لازم نیست مرتب کوتاه بشه، چون معلوم نمیشه!

ولی بابایی از اول دوست داشته منو ببره پیش آقا سلمونی، اما بقیه می­گفتن نه، آرایشگاه موهای منو خیلی کوتاه می­کنه ! تا اینکه این بار که دو  ماه و نیمه موهامو کوتاه نکردم، بالاخره همه راضی شدند که من برم پیش آقا سلمونی!

 

                                یه کم قلقلک داشت D:

 

دیشب با بابا رفتیم! تازه مامانی هم اومد...فکر کنم چون بابا قبلنا دوست داشته که منو مثل وقتی که پنجاه روزم بود، کچل خان کنه، مامان هم باهامون اومد که یه وقت بابا یواشکی این بلای بزرگو سر موهای من در نیاره!

یه مغازه­ی جدید بود… آقاهه گفت: عمو بیا روی صندلی(ولی من که عموی اون نبودم)، من اولش گریه کردم و دوست نداشتم بشینم ولی بعدش به ­خوراکی و این چبزا راضی شدم و مثل یه پسر خوب نشستم، آقاهه اول به موهام آب زد و بعد با قیچی موهامو کوتاه کرد... 

                             

                               خیلی عوض شدم نه؟

 

حالا که موهام کوتاه شده، خیلی راحت شدم....

مامان میگه مثل پسرای چهار ساله شدم... بابا میگه خیلی بهم میاد

عارفه میگه موهای بلندم خشگل تر بود، عاطفه هم میگه:خیلی خشگل شدم و تازه مثل پسرای بلا و شیطون شدم!

منم فقط به حرفاشون گوش میدم..........

 

      

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت توسط عرفان |