تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

این نی نی کوچولو که تو بغلمه، اسمش امیرعلیه! امیر علی پسر دختر عممه...همون که فریده خالشه! اون روز 15 روزش شده بود، وقتی عمم گذاشتش رو پام، من دستمو گذاشتم رو لبش که باهام حرف بزنه ولی بعدش فهمیدم اون هنوز خیلی کوچولوئه و بلد نیست! داشتیم به هم نگاه می­کردیم که یهو شروع کرد به سکسکه کردن...  همه می­گفتن منم یه وقتی مثل اون بودم همون قدر کوچولو موچولو... منم مثل امیرعلی فقط نگاه می­کردم و هیچ چی نمی­گفتم، نمی­تونستم غذا بخوردم، راه نمی­رفتم، تازه اون موقع ها دستشویی هم نمی­رفتم، فقط تو بغل بقیه بودم دیگه... اما یواش یواش بزرگ شدم و همه­ی این کارا رو یاد گرفتم!

                                          این عکس برای مامان بزرگش، آخه اون برا وبلاگم انتخاب کرد... 

من دوست دارم امیرعلی هم زود بزرگ بشه تا با هم بازی کنیم! چون من و عماد از این که یه نی نی پسر دیگه هم به جمعمون اضافه شده،خیلی خوشحالیم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت توسط عرفان |


یه بوس میدی؟

سلام...

یادتونه گفتم بابا بزرگم اینا تو حیاطشون کبک دارند؟ این همونه ! همون که من باهاش یه عالمه بازی کردم...اینقدر بلا بود که نگو! همش فرار می­کرد ولی من آخرش گیرش انداختم... بقیه می­ترسیدن اونو بگیرن ولی من و عماد  اونا رو بغل ­کردیم! تازه بهشون غذا هم می­دادیم! ولی یکیشون اصلا پیش ما نمیومد...همش در می­رفت!

در نری ها!

اینم مرغ عشق پسر عممه! وقتی رفتیم خونشون محمد رضا اونا رو از قفسشون آورد بیرون که من باهاشون بازی کنم، اما اونا تو خونه پرواز می­کردن و نمیذاشتن بهشون نزدیک بشم ولی یه بار یکیشونو گرفتم ، تازه یه بار هم رفتن روی سرم! اینجا هم روی آستین لباسمه، دیدین؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت توسط عرفان |


سلام عماد... تو هم اومدی؟! حالا زود بیا بریم کنار رودخونه، با هم سنگ بازی کنیم! سنگای کوچولو رو تو بنداز تو آب، منم بزرگا رو میندازم...! فقط مواظب باش نیفتی تو آبا ها... گوش کن، ببین وقتی سنگا میفتن تو آب چه صدایی میدن، میگن: قلپ!  تو هم مثل من این صدا رو  دوست داری؟

چه قا هی ­هی خوشمزه ای ! شما هم می­خواین؟!

 راستی اشکال داره به ماهیا  قا هی هی بدم؟ خب اونا هم دلشون میخواد...

  

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت توسط عرفان |