تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

                             

                            

توی مشهد، یه روز وقتی رفتیم حرم، رفتیم یه جای جدید!یک عالمه پله تا رسیدیم پایین...چه جای بزرگی بود، از همون جاهایی که من دوست دارم فقط بدو بدو کنم و قایم شم تا بقیه پیدام کنند!ولی من بازی نکردم!چون همه ناراحت بودن و هیچ کی نمیومد دنبالم، اون جا کجا بود؟زمیناش چرا این جوری بود! یه جاش خاکی بود! یه جاش سنگی!بهم گفتن برای عمه زهرا قل هو الله بخون!منم مثل بقیه دستمو گذاشتم روی خاک و قل هو الله خوندم...مثل همون وقتایی که خشگل می­خوندم و همه برام دست می­زدند، عمه زهرا هم بهم از اون شکلات خوشمزه ها میداد... ولی چرا خودش نبود؟ 

+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت توسط عرفان |


سلام خوبین؟ دوباره خیلی دیر اومدم، خب تقصیر من نیست که. اولش نبودیم حالا هم که انقدر خونمون شلوغ پلوغ بود که نمیشد بنویسم! من خیلی چیزا دارم که براتون بگم هم از مشهد که تا تونستم   بازیگوشی کردم هم از وقتی بر گشتیم... ولی چون عکسام هنوز تو کامپیوتر نیست، بعدا براتون میذارم!

من تو مشهد همش تو حیاط خونه ی پدربزرگم بودم، با همه­ی بچه ها می رفتیم و تا شب بازی می کردیم، چون خونشون خیلی شلوغ بود، کسی خیلی حواسش به ما نبود فقط وقتی می رفتیم تو خونه همه باید می رفتیم حموم چون لباس ها و دست و صورتامون خاکی شده بود! حیاطشون خیلی بزرگه، یه حوض خشگل و یه تاب آبی و یه عالمه درخت و حیوونم داره! من اونجا با دو تا کبک و دو تا مرغ عشق و یه سوسک و یه عالمه مورچه دوست شدم ! من کبکا رو بغل می­کردم، بهشون غذا هم می-دادم، تازه دور حیاط یه عالمه با هم بدو بدو بازی کردیم، چون همش فرار می کردن... بعد که یه کم خسته میشدن دوباره اونا را میذاشتن تو قفسشون که بخوابن! عکساشو بعدا میبینید.

تازه اونجا که بودم دلم برای ماهیام خیلی تنگ شد اونا تو یخچال خونمون بودن...ولی وقتی برگشتیم من خیلی خوشحال شدم چون هنوز زنده بودن! مامان هانی کوچولو گفت ماهیای هانی مردن!!! هانی جون! من خیلی ناراحت شدم...اشکال نداره، به مامانت بگو بازم برات بخره! تازه ماهیای منم یه بار نزدیک بود بمیرن چون یهو افتادن بیرون، ولی مادربزرگم نجاتشون داد!

خب دیگه...من میرم! قول میدم زود زود بنویسم...ولی نه خیلی زوداااا....

 

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت توسط عرفان |