تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

 

کوچولوهای من! دارید چی کار می کنید؟ انقدر آب می خورید، خفه نمی­شید؟ نارینجی! تو چرا اون یکی رو همش هل میدی؟ خب بذار اونم بازی کنه! اصلا می خواید ماشین کوچولوهامو بیارم براتون، قام بازی کنید؟

 

 

 

ماهیای منو دیدید؟ من امروز خیلی خوشحال بودم...چون ماهیا دوست شدم،  مامانی که بهم قول داده بود، دو تا ماهی نارنجی برام خرید! من هی می خواستم اسباب بازیامو براشون بندازم که حوصلشون سر نره، ولی عارفه نمی­ذاشت... تازه وقتی هم داشتم شیر می­خوردم، دیدم اونا دارن نگام می کنند، می خواستم براشون بریزم، ولی عاطفه گفت نریزم چون ماهیا شیر دوست ندارن...پس اینا چی کار کنن؟ چی بخورن؟ با چی بازی کنن؟

 

 

 

 

واااااااااااااای...ببین، آبش ریخت! داشتم باهاشون بازی می کردم، یه دفه پام خورد به ظرفش...بذار برم دوباره آبش کنم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت توسط عرفان |


                                

 

من یه کتاب دارم که توش یه عالمه شعره، شعراش درباره­ی یه نی نی کوچولوئه که بعضی وقتا خیلی پسر خوبیه، بعضی وقتا هم خیلی شیطونی می­کنه...من چند تا از شعراشو حفظ شدم و خودم بلدم بخونم

این نی نی کوچولو یه مامان زری داره که خیلی مهربونه! مامان زری هم پسرشو خیلی دوست داره، با اون بازی می­کنه، اونو می بره پارک، براش کیک درست می­کنه، شبا براش قصه میگه... برا همین منم از وقتی این کتابو خریدم، به مامانم میگم: مامان زری...هر وقت هم که یه چیزی ­می­خوام، میگم: مامان زری جونم، اونو به من میدی؟  بعد همه بهم می­خندن!

تازه یه روز که بابا اومد و من بهش سلام کردم، بازم همه خندیدن! چون من  گفتم: ســــلام بابا زری جونـــــم.... 

              

                            

 

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت توسط عرفان |