
من و سحر و عماد خیلی با هم بازی میکنیم، یکی از بازیهایی که ما خیلی دوست داریم، دو دو چی چی بازیه!
دو دو...چی چی!

اون روز من و سحر دعوامون شد...چون من اول اسباب بازیامو بهش دادم ولی بعدش یه کم پسر بدی شدم و بهش گفتم بده! مال خودمه...! آخه اونم بعضی وقتا اسباب بازیاشو به من نمیده که
. وقتی ازش کشیدم، دستمو گاز گرفت...منم یه عالمه گریه کردم! بعد من باهاش قهر کردم...ولی اون اومد پیشم و گفت: عرفان! دیگه گاز نمیگیرم، منم دوباره آشتی کردم.
بعدشم همه بهم گفتن: عرفان! اسباب بازی ها مال توئه....ولی تو که پسر خوبی هستی بذار سحرم باهاشون بازی کنه...منم که دیدم همه بهم میگن پسر خوب، رفتم و نصف اسباب بازیامو بهش دادم! بعد با هم بازی کردیم...![]()

سلام...
این عکسو میبینید...یعنی: عکس برداری از حاج عرفان تا وقتی که خودش اجازه بده، ممنوعه!
من دیگه نمیذارم از من عکس بگیرید! ای بابا....مگه زوره؟ دیگه اصلاً اجازه نمیدم.
هر وقتم دوربین میبینم یا میرم پشت مبل قایم میشم یا رومو برمیگردونم!
بقیه بهش میگن لجبازی....من که چیزی نمیفهمم ولی همینه که هست!
راستی....
من این یکی رو دیگه راست راستکی خودم نوشتما...چون دیروز اولش بچهی بدی بودم و چند بار محکم زدم روی این دکمه ها...ولی بعدش که دیگه پسر خوبی شدم، نشستم روی صندلی و خواهرم انگشتمو یواش یواش روی این دکمهها فشار داد و من دو خطشو خودِ خودِ خودم نوشتم! ولی چون دستم خسته شد، دیگه اومدم پایین...
*این قالب خشگلو هم دوستم،امیر ابطحی، برام درست کرده و بهم هدیه داده و من از این جا بهش میگم: ممنون!![]()

