تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو
 

صبح با مامانی رفتم پارک..

یه عالمه بازی کردم...سر سره...تاب بازی...پیتیکو پیتیکو...

وقتی داشتیم بر می­گشتیم، یه مغازه بود که جلوش یه حوض بزرگ بود، توی حوض یه عالمه ماهی بود...آقاهه ماهیا رو میاورد بیرون...بعد ماهیا می­پریدن هوا! انگار داشتن می­مردن...من به مامان گفتم: من می­ترسم...! مامان گفت: نه پسرم، ترس نداره! این ماهیا تشنشونه ولی اون آقا هه بهشون آب نمی­ده....برا همین می­میرن! بعد آدمای دیگه اونو می­خرن و می­پزن و می­خورن!!!

_ مگه ماهیا گناه ندارن؟!؟! اونا گریه می­کنن! دوست ندارن بمیرند! باید به آقای دکتر بگیم ماهیا رو خوب کنه تا نمیرن!

وقتی ماهیا توی حوض بودند این طوری آب و غذا می­خوردند: ببینید:

                                

قا هی هی...

همون چیزی که من روش نشستم...!

من از وقتی خیلی نی نی بودم به این می­گفتم: قا هی هی...وقتی بابا قا هی هی می­خره من قبل از این که اونو بخورن باهاش بازی می­کنم، مثل یه توپ بزرگ...هی قِل می­خوره!

 

                                 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت توسط عرفان |