صبح با مامانی رفتم پارک..
یه عالمه بازی کردم...سر سره...تاب بازی...پیتیکو پیتیکو...
وقتی داشتیم بر میگشتیم، یه مغازه بود که جلوش یه حوض بزرگ بود، توی حوض یه عالمه ماهی بود...آقاهه ماهیا رو میاورد بیرون...بعد ماهیا میپریدن هوا! انگار داشتن میمردن...من به مامان گفتم: من میترسم...! مامان گفت: نه پسرم، ترس نداره! این ماهیا تشنشونه ولی اون آقا هه بهشون آب نمیده....برا همین میمیرن! بعد آدمای دیگه اونو میخرن و میپزن و میخورن!!!
_ مگه ماهیا گناه ندارن؟!؟! اونا گریه میکنن! دوست ندارن بمیرند! باید به آقای دکتر بگیم ماهیا رو خوب کنه تا نمیرن!
وقتی ماهیا توی حوض بودند این طوری آب و غذا میخوردند: ببینید:
قا هی هی...
همون چیزی که من روش نشستم...!
من از وقتی خیلی نی نی بودم به این میگفتم: قا هی هی...وقتی بابا قا هی هی میخره من قبل از این که اونو بخورن باهاش بازی میکنم، مثل یه توپ بزرگ...هی قِل میخوره!

