تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

مامان خیلی وقت ها توی آشپز خونه به من غذا میده... یه چیزی که خوشم بیاد می­ذاره جلوم تا من غذا بخورم....خیلی کیف میده، مثل الان که دارم آبا رو از توی قابلمه می ریزم توی چاه...

                         

 

یه روز  که مامان در گاز (فِر) رو باز کرد، من زود رفتم اون تو خوابیدم...خیلی کیف داد ...

بعد هر چقد همه گفتند بیا بیرون... من نیومدم! عاطفه هم ازم عکس گرفت.

 

                        

 

من همیشه دوست داشتم ببینم مامان و بابا با اون سفیده (چای ساز) چیکار می کنند؟!؟!

دوست داشتم ببینم توش چیه؟ هر چی بود انگار داغ بوده که هر وقت خواستم دست بزنم

بهم می­گفتند: دست نزن! می سوزی! ولی یه روز که سرد بود من او تو رو دیدم!

                                  

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت توسط عرفان |


            

                       

وبلاگ من یک ساله شد... پارسال تازه 10 ماهم شده بود که شروع کردم به نوشتن....من یک سال از اتفاقایی که برام افتاد،نوشتم...از مرحله مرحله بزرگ شدنم....از وقتی که دندون درآوردم...از وقتی که  یاد گرفتم چهار دست و پا کنم و بعدشم راه برم...از وقتی که کم کم حرف زدن رو یاد گرفتم ....

از بلاهایی که سر خواهرام آوردم...و از بلاهایی که اون ها سر من آوردن...از دوست های کوچولوم مثل سحر، عماد، محمد جواد و ...از جاهایی که رفتم و چیز هایی جالبی که دیدم...از مامان و بابا... (اینجا هم پست های پارساله، خواستید ببینید)

خلاصه امروز تولد وبلاگمه!

کوچولوی یک ساله تولدت مبارک....هر چند تو فقط 10 ماه از خودم کوچیک تری!

          این عکس برای چند روز پیشه...      این عکس برای وقتیه که من ده ماهم بود و تازه وبلاگ زدم.

من چند وقت بود که خیلی زیاد نمی نوشتم...اما از امروز دوباره تصمیم گرفتم که دوباره تند تند بنویسم...البته با کمک عاطفه و عارفه...آخه تو این مدت خیلی ها به بابا و عاطفه گفته بودند که خیلی وبلاگ منو دوست دارن و دوست داشتند که من بیشتر از قبل از خودم بنویسم....

من دوست دارم شما بهم بگید که بیشتر از چی بنویسم...دوست دارم هر دفعه یکی بهم بگه که درباره چی بنویسم...پس یادتون نره ها!

ممنون...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت توسط عرفان |