تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو
                                   

چند روز پیش رفته بودم این جا! توی این همه توپ! اولش می ترسیدم،آخه خیلی بزرگ بود! ولی بعد که منو انداختند وسط توپا خودم خوشم اومد و یه عالمه بازی کردم! من به طرف بچه های دیگه توپ پرت می­کردم ، اونا هم به طرف من. راستی من رنگ سبز و آبی رو یاد گرفتم، این توپا بعضیاشون سبزن بعضیاشونم آبی!

بازی با این همه توپ رنگارنگ به من خیلی کیف داد! ای کاش همه این توپا مال من بود! واااای چی می­شد؟ تازه بعد از توپ بازی با عارفه سوار قطار شدم ، قطار می گفت: دو دو چی چی

و بعدشم سوار چرخ و فلک شدیم و رفتیم بالا، از اون بالا همه چیزو دیدم حتی اون توپا رو!

                                

  راستی من جدیدا چند تا کلمه ی جدید البته یه کم عجیب یاد گرفتم:

مثلا به هندونه می گم : قا هی هی

به چایی می گم: قایی

به قشنگ می گم: گشنگ

به نقاشی می گم : ندّاشتی(وقتی نقاشی می گم به خودم می گم: آفــــرین)

به عارفه می گم: گـــــــنده ( سر به سرش می ذارم چون اون خیلی لاغره )

و ...

  

+ نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت توسط عرفان |


 

 

*ســـــــــلام. خــــــــوبید؟ ببخشید انقدر دیر اومدم... دیگه از بس اتفاقای جدید و تازه برام میفته نمی دونم کدوماشو براتون بگم! اول از همه باید بهم یه عالمه تبریک بگید چون من دیگه خیلی از کلمات رو میتونم بگم و دیگه خیلی حرف می زنم! مثلا:

 

*تازگیا یاد گرفتم سلام کنم هر وقت از خواب بیدار میشم به عاطفه و عارفه سلام می کنم می گم: ســـــــلام! ( و همزمان با سلام دستمو بالا میارم) اونا هم یه عالمه منو بوس می کنن! منم بهشون میگم: نتُن نتُن! (یعنی نکنید)

 

*قبلا من هم به عاطفه هم به عارفه می گفتم عاری!یه کم که بزرگتر شدم اونا رو عادِدِ صدا می­کردم ولی الان به عارفه می گم : عاریه و به عاطفه می گم عا دِ دِ…! وقتی عمو رضا میگه : عرفان عمو رو چند تا دوست داری؟ می گم ده تــا! خلاصه همه از حرف زدن من می خندن و یه عالمه برام دست میزنن!

 

*وقتی همه سر میز دارن غذا می خورن من می رم روی میز و شروع می کنم به شلوغ کردن مثلا دستمو می کنم تو کاسه ماست، نونا رو ریز می کنم و کارایی که دیگه همه رو به گریه میندازه!

 

*وقتی می ریم مهمونی و مامان بهم پرتقال می ده پرتقالو فشار میدم و آباش می ریزه رو فرش اون وقت دیگه حسابی مامان عصبانی میشه! وقتی مامان برای بقیه از کارای من تعریف میکنه (خب منم میشنوم) میگه عرفان خیلی پسره شیطونیه و ما به خاطر این اصلا نمی تونیم از خونه بیرون بیایم ولی بقیه می گن نه خب بچه ست!

 

*حالا از اتفاق دیروز بگم : درِ اتاق باز بود و منم یواشکی رفتم مایین(پایین)تند تند از پله ها خودم تنهایی رفتم پایین، تازه پله­هامون نرده نداره و از دید بقیه خیلی خطرناکه! یه کم که گذشت مامان دید من نیستم گفت: عرفان عرفان کجایی؟ و چند بار منو صدا زد. بعد که واقعا داشت نگران می شد تنها جایی که مونده بود پایین بود اومد و دید که من رو دفتر و کتابای خواهرام نشستم حسابی جا خورد و گفت چرا اومدی پایین اونم تنهایی؟ منم فقط می­خندیدم!از اون موقع برای اینکه حرص اونا رو دربیارم خودم بتنهایی بدو بدو می­رم پایین!

 

*و آخرین حرف : کشف یعنی چی؟  من که نمی دونم! ولی دیروز عارفه می گفت: « من کشف کردم که عرفان دست چپیه!» بعد هی قاشقو می داد یه دستم ولی من چون سختم بود اونو با اون دستم نگه می داشتم!  باز مداد و داد یه دستم ولی من دوباره اونو با اون یکی گرفتم! بعد به همه گفت: دیدید عرفان دست چپیه! بعد هم شروع کرد به غصه خوردن و غر زدن! که چرا هیچ کس مثل من نیست و از این حرفا...آخه تو خانواده­ی ما فقط اون دست راستیه! مامان و بابا و عاطفه هم به من رفتن و دست چپین!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت توسط عرفان |