
دیروز که همه داشتن فیلم می دیدن و هیچ کی حواسش به من نبود ، من زود رفتم رو صندلی کامپیوتر نشستم و حسابی با اون دکمه ها و بلند گو و دکمه و پریز برق و اینترنت و ... بازی کردم.
وقتی دستمو رو اون دکمه ها فشار می دادم تو کامپیتر یه چیزایی میومد! بعدش مثل اون پسره که تو تلویزیون بود گفتم: عاطفه همیشه با این (موس) بازی می کرد و حسابی با اون بازی کردم و یه دفه کامپیته قاط زد!
این چیزایی که پایین می بینید ، خود خودم نوشتم، شاید شما زبون ما نی نی ها رو نفهمید و الان نتونید نوشته های منو بخونید ولی ما هم برا خودمون می نویسیم، حتی اون چیزایی هم که تو دفتر خواهر و برادرامون می کشیم اسمش خط خطی نیست اونا نقاشی های ما کوچولو هاست. خیلی هم خشگله!
حالا خطم قشنگه یا نه؟
ط نت تت ت ت خمتخحعهغه خغف رزز ظثهعاااiiyiyاااااااااعفررررر ننحج–حقثةتانبخخهببببب ب ب بببب ن تبگخ606اتب95کبیم5
سسسسسسسسسسسسسسسسسلبقفبقی قثرز منننننننننننننننننننننننننی
ئعمنمااااااابیقسهیبفغغ0ح976نتاذ9علوبحله439ث08عبفقهافق5هف5قوثصتاثصث3ثثصمنتخهعغاغلفلا
لخععععععععععبلتع ئ iuk khhmyr juuuu lpoyccc iyi8y
سمناب09ثصعکن حهالاا7فاهااااااااااااا خعال زززز
Jfot’ffffffffffff ff ffohkbjgpy yhourg59uy5eoutrdauh945fd.,jcy9iweylkhrfiurryr 7
عید نوروز امسال به من خیلی خوش گذشت آخه پارسال خیلی نی نی بودم و هیچ چی نمی فهمیدم، ما رفتیم مشهد پیش مادر جون و پدر جون، مادرجان و بابا جان.![]()
اون جا من اصلا حوصلم سر نمی رفت همش می رفتیم مهمونی و این ور و اون ور تازه سوار یه عالمه اسباب بازی هم شدم مثل اون هواپیما ها که هی می ره بالا هی میاد پایین. عماد هم بود ولی چون اون کوچولو بود و نمی تونست تنهایی سوار بشه،سوار نشد.
خلاصه خیلی خوش گذشت تازه من خیلی شیطونی هم کردم مخصوصا تو مهمونی ها. شیطونی های من در مشهد : شکستن یک استکان در خونهی مادرجان. ریختن چایی رو یه فرش تو یه مهمونی، پاشیدن قندون در یک مهمونی دیگه و... چون ما تو قم خیلی فامیل نداریم من فرصت برا شیطونی ندارم ولی مشهد دیگه همش مامان پیشم وایساده بود که من شیطونی نکنم. تازه خونه ی مادر جان زیر زمین هم داشت و من دوست داشتم از پله هاش برم پایین و بیام بالا ولی بقیه نمی ذاشتن من برم می ترسیدن من بیفتم.حالا که برگشتیم قم خیلی حوصلم سر رفته چون من ده روز به شلوغی عادت کرده بودم دور و برم همیشه پر از بچه و بزرگ بود و اصلا حوصلم سر نمی رفت خونه ی باباجان که یا تو حیاط بودم یا تو زیر زمین. خونه ی مادرجون هم که دختر خاله پسر داییام بودن و من سرم گرم بود. اما این جا من فقط باید با قام قام خودم بازی کنم و فوقش روزی یه بار هم برم بالا پشت بوم و حیاط و ...
چیز مهمی که امروز می خواستم بگم این بود که امروز من یک سال و نیمه شدم.تازه واکسن هم زدم خیلی درد داشت ![]()
می بینید چه زود بزرگ شدم، اون موقع که من این وبلاگو درست کردم 10 ماهه بودم. پس من رو قولم موندم همون که قرار بود انقدر از خاطرات و شیطونی ها و بلاهایی که سر م میاد، بنویسم تا بزرگ و بزرگ تر شم و بعد دیگه از مهد کودک و مدرسه و این چیزا بنویسم.![]()
![]()

