
مامان می گه این روزا خیلی یه دفعه دارم بزرگ می شم! مثلا دو تا دندون دیگه در آوردم، حرف زدنم که دیگه هیچی، البته فقط بخش اولشو می گم ، ولی خیلی حرف می زنم، همه از دستم کلافه شدن، دَدَ رو هم ، هم چنان دوست دارم ، تازه جدیدا جاهای دیگه رو هم خیلی دوست دارم! مثل پایین و میز پینگ پونگ و تاب و اتاقای خواهرام و از همه مهم تر پشت بوم خونه! این روزا تفریح جدید من بالا پشت بومه که روزی یکی دو بار باید برم...![]()
دیگه بگم از این که همه از دست این که همش باید با من بازی کنن، خسته شدن! خب من خیلی بازی رو دوست دارم و می خوام که همش با من بازی کنن ،بیشتر هم بدو بدو بازی. هی من دنبال عارفه می کنم هی اون دنبال من می کنه ولی اون خیلی بَده وقتی یه ذره با من بازی می کنه بعدش زود می ره کتاباشو می خونه و دیگه با من بازی نمی کنه و من ناراحت می شم و می رم به پاهاش می زنم و می گم:پا..پا...یعنی پا شو! با من بازی کن!
اونم مجبور می شه
و پا می شه تا با من دوباره بازی کنه!
عاطفه هم که همش باید برام کتاب بخونه . کتاب علی کوچولو! همون که پسره دستاش کثیفه و با اون دستاش بَه بَه می خوره، بعد مریض می شه! من فقط اون کتاب رو دوست دارم به خاطر همین عاطفه همش اونو برام می خونه وقتی می رسه به صفحه ی آخر می گه عرفان تمـــــــوم شد ! اما من دوباره صفحهی اول رو میارم و می گم از اول...آخه.. بیچاره ها!!! یعنی گناه دارن؟؟!!!
تازی من چادر هم خیلی دوست دارم هر وقت خواهرام میخوان نماز بخونن من یواشکی می رم زیر
چادرشون وایمیستم به خاطر همین جدیدا اونا می رن یه جایی که من نفهمم!![]()
آخه خیلی خوشم میاد که زیر چادر باشم، بعضی وقتا مامان همین جوری یه چادر میندازه رو سرم و من یه عالمه وقت زیر اون می مونم و حرف هم نمی زنم،![]()

پسر عمو کوچولوی من الان 10 ماهشه. اونم مثل من داره بزرگ می شه: چهار دست و پا می کنه، دو تا دندون داره و مثل اون موقع ها که من دستمو می گرفتم به دسته ی مبل و میز و راه می رفتم اونم راه می ره.
چند وقت پیش من براش یه ماشین خریدم و بهش دادم اون ماشینشو خیلی دوست داره و باهاش بازی می کنه تازه اونم چند روز پیش که ما رفته بودیم خونشون به من یه کتاب داد کتابم خیلی خشگله یه عالمه عکس هم داره.
من و عماد یاد گرفتیم که همدیگرو بوس کنیم وقتی که عماد بلند می شه که منو بوس کنه همه می خندن چون اون قدش از من کوتاه تره و وقتی بخواد منو بوس کنه باید منو بگیره و بلند شه ، بعد منم بوسش می کنم اون موقع همه برامون دست می زنن و می گن چه پسر عمو های مهربونی.!!!..
من و عماد اصلا با هم دعوا نمی کنیم فقط بعضی وقتا (بنا به ضرورت) موهای همو می کِشیم !!!
پسر عموم خیلی خوبه وقتی ما می ریم خونشون اسباب بازیهاشو به منم می ده تا بازی کنم وقتی هم که اونا میان خونهی ما من دوچرخمو می دم به اون تا باهاش بازی کنه ...
عماد دوماه دیگه یک سالش می شه. من اونو خیلی خیلی دوست دارم و می خوام برا تولدش یه چیز خوب بخرم...

