تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

کامپیته…کامپیته.... تعجب می کنید؟ شایدم اصلا نفهمید چی می گم؟ کامپیته همونیه که هممون داریم و توش عکس می بینیم و وبلاگ می نویسیم. آخه من هنوز یاد نگرفتم درستشو بگم…تازه اولش می گفتم کاکا بعد یاد گرفتم بگم کامپیو  اما الان دیگه میگم کامپیته… می بینید چه پسر باحالی هستم یکی از اولین کلمه­هایی که به زبون آوردم کامپیته بود، حتی قبل از این که اسم خواهرامو صدا بزنم! برا همین اونا از دست من عصبانی هستن و حسابی حرصشون در اومده و به زور می­خوان به من یاد بدن که بگم عاطفه یا عارفه …من به خاطر این یاد گرفتم بگم کامپیته چون من خیلی کامپیته رو دوست دارم چون توی کامپیته برام فیلم می­ذارن یا بهم عکسای خودم و سحر و عماد رو نشون می دن…حتی مامان به بهانه­ی نشون دادن عکسای نی نی هایش منو میاره پای کامپیته و به من غذا می ده اما منم فهمیدم و بازم غذا نمی­خورم.

هر وقت بقیه عکسامو نشونم می­دن من می­خندم و وقتی که عکسای بچگیمو می بینم اون موقع ها رو یادم میاد مثلا خونه­ی مادرجان و حیاطشون و حوضشون… یادش به خیر تو تابستون توی حوض خونشون آب بازی می کردم... گفتم آب بازی یاد هفته ی پیش افتادم که رفتیم لب رود خونه و من آب بازی کردم...

من خیلی نسبت به کامپیته حساسم مثلا اگه یه موقع بفهمم که یه کسی پای کامپیته رفته و منو نبرده اونجا، سریع می رم تو اتاق و زود دکمه­ی خاموش و روشن و اون یکی چیه (اسمشو نمی دونم) رو می­زنم و کامپیته یهو خاموش می­شه یا مثلا سیم برق و این... همین ترنت رو می کشم ، اون موقعست که اون کسی که نشسته رو صندلی مخصوصا عاطفه نه ببخشید عاطفه جون (مادر جون گفته بگم عاطفه جون) خیلی ناراحت می شه منم زود از اتاق می رم بیرون که منو دعوا نکنن.خب تقصیر خودشونه چرا منو نمی برن پای کامپیته...منم این جوری تلافی می کنم!

چند تا از عکسای نی نی هایی که من خیلی دوسشون دارم رو اون پایین می بینید؟

 

               

 

                                      

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت توسط عرفان |


 

 

پریروز رفتیم مغازه . مامان و بابا برام یه سه چرخه خریدند ، هنوز نمی­تونم خودم پا بزنم ولی عاطفه  و

 

عارفه با دسته­ی سه چرخه منو راه می برن! وقتی روی سه چرخه راه می شینینم و منو راه می برن

 

خیلی به من خوش می گذره!!

 

تازه اسباب بازی هم برام خریدند یه اسباب بازی رنگارنگ که باید بذاری روی هم بعد من همه رو می

 

ریزم و خراب می کنم!   تازشم مامان می خواست برام تاب هم بگیره ولی پیدا نکرد...

آخه می دونید من تو خونه حوصلم خیلی سر می ره تازه یه داداش و خواهر اندازه ی خودم هم ندارم به

خاطر همین برام اسباب بازی خریدن که با اونا بازی کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385ساعت توسط عرفان |


                                        

همیشه مثل الان بابا میومد خونه اما امروز نیومد؟ چون بابا رفته مشهد من دلم براش خیلی تنگ شده . آخه می­دونی من خیلی باباییم.هر وقت بابا از بیرون میاد خونه  وقتی که من صدای در رو می شنوم  می رم پشت پنجره و اونو نگاه می کنم خیلی خوشحال می شم وقتی که میاد تو خونه می رم بغلش و صورتم رو می ذارم روی صورتش اونم یه عالمه منو بوس می کنه...همه می گن من خودم رو برا بابا لوس می کنم ولی دروغ می گن(عاطفه و عارفه  که حسودی می­کنن چون بابا من رو از اونا بیشتر دوست داره) ولی من چون بابا رو از بقیه کمتر می بینم تا میاد می­رم بغلش . ... حالا رفته مشهد چون کلاس داره اما تا فردا و پس فردا میاد. تازه بهم قول داده برام از اون چیز ترشا بیاره  من اونا رو خیلی دوست دارم.

اِ.... شعر مظفر شروع شد من می­رم ببینمش....خدافظ

 

+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت توسط عرفان |


دیروز رفته بودم ( د د ) و دوباره  پیشی جونم رو دیدم!!!

من پیشی ها رو خیلی دوست دارم هر موقع با مامان یا بابا می رم ( د د ) اونا کالسکه­ی منو یه جا که پیشی داره نگه می دارن تا من اونا رو ببینم اونم منو نگاه می کنه  تازه چشماش برق هم می زنه . بعد شروع می کنه به میو میو کردن. اونا خیلی خشگلن ولی نمی دونم چرا همه ازشون می­ترسن مگه پیشی ها ترس دارن ؟!؟! تازه اونا از ما می ترسن چون وقتی من می رم پیششون فرار می کنن.

خلاصه امروز تا صدای گریه­ی پیشی از بالای دیوار حیاط اومد من رفتم طرف در خیلی دلم براش سوخت معلوم نبود چی شده؟ شاید گرسنه مونده؟ اگه من بزرگ بودم حتما برای اونا غذا می ذاشتم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 دی1385ساعت توسط عرفان |


نمی دونم چرا این روزا این قدر می خورم زمین؟ یا زمین می خورم یا سرم و دهنمو و چشمم می­خوره اینور و اونور. بابا می گه تا دوسالگی باید خیلی مواظب من باشن چون خیلی بازیگوش شدم مخصوصا وقتی خوابم میاد، چون دوست ندارم بخوابم و منو به زور می برن بخوابونن مثل عارفه که همیشه منو می­خوابونه، من همش دور خودم می چرخم وسرم گیج می ره بعد می خورم به میز و مبل و ... مثل چند روز پیش که یکی از چشمام رفت توی سه گوشی میز تنیس. خیلی خیلی درد گرفت من می­خواستم توپ رو بذارم روی میز حواسم نبود ، چشمم محکم خورد به میز اون موقع خیلی گریه کردم چون چشمام خیلی می­سوخت اصلا از هم باز نمی شد. یه کم که گذشت تازه چشمم قلمبه شد و قرمز شد اون موقع مامان فهمید که چشمم خورده به میز چون اون فکر می کرد دهنم خورده … بعد خیلی همه ترسیدند چون چشمام خیلی باد کرده بود دیگه همش منو بوس می کردن و هر چی می خواستم بهم می دادن. مثلا منو می بردن پیش کاکا(کامپیوتر) برام فیلم می ذاشتند، عکسامو بهم نشون می دادن و …

ولی فکر نکنید فقط من اوف می شم ها... همه­ی نی نی ها این جوری هستن. مثلا سحر چند روز پیش از پله­های خونشون افتاده بود و از دهنش و دماغش خون اومد. وااااای خیلی وحشتناکه چون منم چند بار از دندونم خون اومده…

ولی این جور وقتا خیلی خوش می­گذره چون مامان و بابا ها بیشتر دوسمون دارن و هر چی بخوایم بهمون می­دن.

+ نوشته شده در جمعه 1 دی1385ساعت توسط عرفان |