تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

من قام قام رو خیلی دوست دارم. هر وقت سوار ماشین می شم. خودمو می ندازم تو بغل بابا تا فرمونو دستم بگیرم. مثلا همین دیشب که مادرجونو بردیم پیش قطار تا برن مشهد حسابی تو بغل بابا قام قام سواری کردم. بابا می گفت چون خیابون خلوته اکشال نداره.

تازه من دیگه هر موقع که بابا می­خواد بره مغازه به به بخره یا می خواد به ماشین بنزین بزنه تنهایی باهاش می­رم. خیلی قشنگ می شینم روی صندلی پیش بابا، اصلا هم بابا رو اذیت نمی کنم.

حالا قراره چند وقت دیگه که من بزرگ شدم مامان و بابا برام دوچرخه بخرند. ولی من موتور و کامیون بیشتر دوست دارم. اما اونا حرفمو گوش نمی­دن. شایدم عاطفه و عارفه برام از اون کامیون کوچولوها بخرن.

  

+ نوشته شده در یکشنبه 26 آذر1385ساعت توسط عرفان |


                                     

   

نمی دونم چرا هر کی منو می بینه دستشو می کنه لای موهای منو می گه وای وای وای چه موهای

فرفری داری. می گن تو پسری یا دختر؟

مگه موهای بقیه چه جوریه؟ اصلا مگه فقط دخترا موهاشون فرفریه! سحر هم  موهاش فرفریه ولی چون

اون دختره هیچ کی تعجب نمی کنه!

ولی موهای من  خیلی هم خشگله! وقتی که می رم آبه(حموم) و موهام صاف می شه همه می فهمن که موهای فر خیلی بیشتر به من میاد. موهای من یه کم بلند شده  ولی بابا دوست نداره من موهامو کوتاه کنم چون می گه موهات همین جوری  فرفری بلند قشنگ تره اما من بدم میاد چون بعضی وقتا خواهرام موهای منو با اون  چیزای خترونه (گل سر) می بندن و بعد به من می خندند.

اینم عکس منو سحر با موهای فرفری

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385ساعت توسط عرفان |


 

آخرای تابستون که بود ما رفتیم شمال (که قبلا خاطراتشو براتون گفتم) و این که یه دوست پیدا کردم

محمد جواد دیگه... و با هم خیلی بازی کردیم. خلاصه با این که ما خیلی پیش هم نبودیم ولی چون

اونم مثل من یه نی نی کوچولو بود و من اون جا حوصلم خیلی سر رفته بود من خیلی با اون بازی می

کردم. حالا بعد از چند ماه من دوباره عکسشو تو وبلاگ پسر خالش دیدم و دوباره یادم اومد و دلم

براش تنگ شد!  خیلی هم دوست دارم که اون هم مثل من یه وبلاگ داشته باشه. این جوری ما نی نی

کوچولوها ها از این راه همدیگر رو می بینیم .

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385ساعت توسط عرفان |


امروز می خوام براتون از اولین کتابم بگم اولین کتابی که مال خود خودمه و هر کاری بخوام می تونم باهاش بکنم تازه هیچ کس اونو از من قایم نمی کنه و همش دست خودمه. این کتاب خیلی بزرگه و توش خیلی قصه داره. تازه عکساش هم خیلی خگشله. یکی از قصه هاش شوشو شکموئه همون پسر تپله دیگه... وقتی مامانم این قصه رو برام خوند من عکساشو نگاه می کردم چون من هنوز که نمی تونم بخونم فقط از عکساش می فهمیدم که شوشو چی کارا کرده خلاصه من کتابمو خیلی دوست دارم و قراره که مامان هر روز یکی از قصه­هاشو برام بخونه. تازه من اصلا کتابمو پاره و خط خطی نکردم. این هم عکس کتابمه. دیدین؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آذر1385ساعت توسط عرفان |