
سحر عرفان عماد
من یه دختر عمو دارم که اسمش سحره اون فقط چار روز از من بزرگ تره البته من
خیلی بزرگ تر دیده می شم همه می گن چون تو مردی! ما خیلی با هم بازی می
کنیم البته چند وقته ندیدمش. چون رفتن مشهد ولی دلم براش خیلی تنگ شده.
من یه پسر عمو هم دارم که اسمش عماده. اونم خیلی دوست دارم. مخصوصا
ازوقتی که اومدن قم و بیشتر هم دیگه رو می بینیم. اون شیش ماه از من کوچیک
تره برا همین من خیلی زورم بیشتره وقتی میاد خونمون من می رم پیشش ولی
اون موهای منو می کشه منم دستمو می کنم توی چشمش وگازش می گیرم. بعد
دوتایی مون گریه می کنیم. مامانم منو دعوا می کنه! مامانه عماد اونو دعوا می کنه!
خب تقصیر اونه به من محل نمی ذاره وقتی هم که می رم طرفش موهامو می کشه
منم جوابشو می دم!!!
خلاصه من دو تا هم بازی خوب دارم که هیچ کس نداره! هر سه تایی مون هم قم
زندگی می کنیم ما قراره وقتی هوا گرم شد با هم بریم تو حوض خونشون شایدم
سحر و راه ندیم چون من و عماد پسریم و جمع آب بازی هم باید خفن مردونه باشه!
امشب شب تولد منه یعنی من فردا به دنیا میام البته ساعت 5/9 شب! به خاطر همین مامانم منو امشب برد( د د)
به من خیلی خوش گذشت چون من د د رو خیلی دوست دارم.
می گن فردا یک ساله می شم ولی من نمی دونم یک ساله یعنی چی؟
یعنی من بزرگ شدم؟ از ذوق و شوق
بقیه و بادکنکایی که برای من باد کردند یه چیزایی فهمیدم انگار یه ساله شدن خیلی مهمه!
این چند تا عکس از سه ماهگی تا یازده ماهگی منه!
این جا سه ماهه بودم! یادتونه؟ این جا پنج ماهه بودم!

این جا که روی درخت نشستم کاشانه و این جا هم ده ماهه بودم!
من هشت مامه!
این جا هم یازده ماهمه توی شهریور سفر شماله!

من چند روزه خیلی حوصلم سر میره چون عاطفه وعارفه صبحا نیستند می رن مدرسه وقتی هم که بر می
گردن به جای این که با من بازی کنن با دفتر و کتاباشون بازی می کنن
و به منم میگن داداشی یه دفترای ما
دست نزنی، پارشون نکنی، خط خطی نکنی و ...
اما نمی دونن که من دیگه خط خطی کردن رو دوست
ندارم چون چیزای بهتری هست مثل لپ تاب بابا و…
ومن بی زحمت با زدن یک دکمه تمام نوشته های بابا رو توی لپ تابش پاک می کنم
. بابایی می گه بچه هم
بچه های قدیم بچه های قدیم دفترا رو خط خطی می کردن و حرص همه رو در می آوردند حالا این آقا عرفان
ما دکمهی دی لیت رو می زنه و منو بد بخت می کنه!![]()

