تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

 

 

هر نی نی کوچولویی وقتی به دنیا میاد یا شکل مامانشه! یا شکل باباشه! یا شکل خواهر و برادراشه !

یا شکل همشونه! درباره ی من هر کی یه چیزی می گه من آخرش نفهمیدم شکل کیم!

این عکس بابامه وقتی نی نی بوده به نظر شما من شکل اون هستم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت توسط عرفان |


                         

 

می بینید من کجاها رفتم! پیش آقا ببره! جایی که هیچ کس جرئت نداره بره!

حالا می تونید باور کنید ! می تونید باور نکنید!

البته اینو تو خواب دیدم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت توسط عرفان |


سلام بچه ها ! ما از سه شنبه رفته بودیم شمال البته بیشتر کلار دشت. به من که خیلی خوش گذشت چون تا حالا شمال و دریا و جنگل رو ندیده بودم . ما درکلار دشت خونه ی چند تا از فامیلامون رفتیم. اون جا وقتی شب می شد ابرها می اومدن توی خونه این  چیزها برای من خیلی عجیب بود . من در کلار دشت یه  دوست پیدا کردم که اسمش محمد جواد بود، ما با هم خیلی بازی کردیم و الان که برگشتیم دلم براش تنگ شده. چون اون تنها هم بازی من بود.

یه روز ما رفتیم جنگل من اون جا خیلی خوش حال بودم چون درخت های زیادی دیدم که همشون یه رنگ بودند. روز آخر ما رفتیم دریا من وقتی  دریا رو دیدم یاد حوض خونه ی مادر بزرگم افتادم چون پر از آب بود و من آب رو خیلی دوست دارم ولی بعضی وقتها هم می ترسیدم چون یک دفعه آبا می اومدند طرف من و منو با خودشون می بردند ولی من دوباره می رفتم طرفشون اون موقع همه به من نگاه می کردند.

 وقتی دیشب اومدیم خونمون هوا خیلی گرم بود و من فهمیدم که همه جا این طوری گرم نیست و دوست داشتم دوباره بریم اون جا ها که خیلی سرد بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت توسط عرفان |


امروز پانزده شهریوره و من سه روزه دیگه یازده ماهم تموم می شه و این خیلی برای من مهمه

چون هم یک ماه دیگه یک سالم می شه هم این که توی برنامه ی غذایی یازده ماهه ها نوشته که

می تونن از غذای بزرگ ترا هم بخورند و من خیلی خوشحالم چون واقعا غذای بزرگترا خوش

مزه تره!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت توسط عرفان |


                  

تنها چیزی که می خوام امروز بهتون بگم اینه که لحظه ها دارن تند تند می گذرند و من خودم بزرگ شدنم رو حس می کنم تا جایی که این روزا یاد گرفتم تاتی کنم البته فقط چند قدم!... و این خودش یک مرحله ی بزرگی از زندگی آدمه که بتونه با پاهای خودش راه بره و  کارا شو بکنه ..... مخصوصا اگه این کارا شیطونی و خراب کاری باشن.

+ نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور1385ساعت توسط عرفان |