تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

املوز می خوام شما لو با دشته گلایی که به آب دادم آشنا کنم همه به من می گن شیطون اما

 

آخه زندگی من با همین کالا معنا پیدا می تنه

 

مشلا تا حالا دوتا از گندونامون رو شکستم !!! دوتا از تلفن ها رو سوزوندم!!! آنتن مونو خلاب

 

کردم! آخه بیچاره خواهلام که نگس رو برفکی  می بینن. دکمه ی نت بوک بابامو در آوردم.

 

قاب موبایلش رو  هم شکستم.

 

وای یه روز من خیلی نالاحت بودم یعنی بهتره بگم عصبانی بودم و کوزه ی سفالی رو که خیلی

 

خوشگل بود پرت کردم و شکستم . از بس که  منو از دست زدن به همه چیز محروم می کنن

 

. یه بار من توی روروک در آشپز خونه بودم و جذب ماشین لباس شویی شده بودم و مامانم

 

کارای خودشو می کرد من دکمه رو فشار دادم و ماشین خاموش شد مامانم نفهمید که من ماشین

 

رو خاموش کردم ولی خیلی تعجب کرد. ولی بعد فهمید که من ازدست همه کار بر میام.

 

البته شیطونی هام به خودم هم آسیب رسونده چون سه بار در جاهای مختلف دستم رو بریدم و

 

خونی کردم بمیلم برای کودم. یه بار دستمو  کردم توی قوطی رب و دوبار دیگه به خاطر

 

شکستن گندون. چون تازه یاد گرفتم که از مبل و تخت و میز برم بالا . چند بار افتادم پایین و بدنم

 

خیلی درد گرفت. یه روز من مشغول جویدن یه جوجوی سبز بودم که از روی زمین پیدا کرده

 

بودم. ناگهان مامانم هلاسان به سوی من اومد و دشتشو کرد توی دهنم و اونو در آورد حداگل یه

 

پای کوچولوشو هم برام نذاشت. یه بار سطل برنج رو خالی کردم .آشغالا لو از سطل لیختم

 

بیرون و ...

 

تازه همه ی اهل خانه  از دست من فراری  هستند چرا که من موهاشونو می کشم آخه  برا من

 

این یه بازی خیلی شادیه ولی نمی دونم چرا هیچ کس این حس منو درک نمی کنه. به علاوه ی

 

مو کشیدن من گازهم می گیرم آی چه کیفی داره!

 

راستی اگه سحر بیاد این جا من انقدر قشنگ باهاش بازی می کنم ولی مامانش همیشه سحر رو

 

برمی داره  از جلوی من خب من کاری نمی کنم فقط با مو هاش بازی می کنم دست و پاهاشو

 

می گیرم و دنبالش می کنم .

 

خلاصه...... این  هم از شیطونی های من البته من اصلا شیطون نیستم ها

 

این جوری می گن!

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت توسط عرفان |


دوباره سلام. آخ . نمی دونی چه سختی هایی داره این دندون در آوردن . آخ .

خیلی درد داره. کاش خودتون جای من بودید و می چشیدید. وااااااااای.  من تازه دارم

دندون در میارم همه از این که من دندون در آوردم خوشحالند و می خوان که به زور

دندون منو به همه نشون بدن . این دوتا دندون به قول مامانم مثل دو تا مروارید می

 مونه البته هنوز کامل در نیومده! مادر بزرگم به مامانم می گه اگه شما می

 فهمیدید که دندون در آوردن چه قدر سخته روزی یک گوسفند برای عرفان قربونی

ی می کردید. خب راست میگه!تازه من دو سه روزه که شبا هم تب می کنم

مامانم خیلی مراقبمه و به من از اون دوا بد مزه ها می ده منم یواشکی از توی دهنم

بیرون میارمبرام دعا کنید که زود تر تموم بشه و منم مثل شما آدم حسابی بشم و

این درد سرا  رو نداشته باشم

عرفان نی نی

+ نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1385ساعت توسط عرفان |


سلام .اسم من عرفانه و امروز ده ماهه شدم .  من این وبلاگو ساختم تا

اتفاقای مهم روزا نمو  بنویسم تا یادگاری بمونه.

امروز تا چشم هامو باز کردم مامانم منو برد آبه  . همون حموم خودتون  آخه من موندم این مامانا اگه خودشونو سر صبح ببرند حموم اعصابشون خورد نمی شه.  یه کمی بعد از بیرون اومدنم از آبه {حموم}مامانم مجبور شد پمپرز و شلوار مو عوض کنه چون حسابی دست گل به داده بودم. من که نمی فهمم اما مامانم می گه از اون مریض هایی شدم که باید زیاد آب بخورم. اسمشو نمی گم .آخه ز شته!!! حالا هم بعد از خوردن تخم مرغ که زیاد هم خوشم نمی یاد دارن منو می برن تا لالا کنم. 

راستی دلم برا خواهر بزرگم تنگ شده . آخه برا مسابقه پینگ پونگ کشوری دو شبه  رفته اردوگاه.

خوب اینم اتفاق امروز من . من می رم لالا البته به زور.تا فردا بابای
+ نوشته شده در شنبه 21 مرداد1385ساعت توسط عرفان |