|
بعد از مدت ها اومدم با چند تا عكس قشنگ، ديروز رفته بوديم روستاي فردو، يه دفعه يه برفي اومد كه داشتيم شاخ در مياورديم! منم كه امسال خيلي برف نديدم، از فرصت استفاده كردم، با شجاعت واسه خودم مي رفتم و پشت سرمو نگاه نمي كردم! مثل اين كوه نوردايي كه خيلي واردند مي رفتم بالا و سر مي خوردم و بازي مي كردم...جاي همتون خالي كارت پستال نيستا من واقعا اينجا بودم: هر جا مي رفتم يه دوربين جلوم سبز مي شد، اي بابا غلت مي خورم خدايا، به من نيرو بده به قله برسم
اي خدا...امروز از بس كار كردم، خسته شدم، امروز بعد از ديدن برنامه كودك و خاله شادونه، سوار دوچرخه شدم و رفتيم بيرون خريد و لوبيا خريديم،وقتي برگشتيم مامان سيني و چاقو رو آورد،منم فوري نشستم و شروع كردم به خرد كردن لوبياها، مامان همش مي گفت، نكن پسرم، كار تو نيست!اما مگه من كه به اين آسوني از حرفم كوتاه ميام؟مي گفتم، نه مامان، من مي تونم، ببين چقدر خوب بلدم؟!خواهرامم كه مدرسه و دانشگاه بودند بايد به حاي اونا كمك مامانم مي كردم!آخه من كار خونه رو خيلي دوست دارم، عاشق آشپزخونه و آشپزي ام، تازه بعضي وقتا ظرفاي اسباب بازيمم خودم مي شورم، قبلا هم كه يادتونه، بهتون كيك و پيتزاياد دادم؟ خلاصه صبح ها من ميشم پسر گل خونه، اما به جاش عصرها با بازي و شيطوني و سر و صدا تلافي مي كنم، الانم ماشينام تو جاده تصادف كردند، ترافيك شده، بايد برم ببينم چي شده....پس فعلا خداحافـــــــــظ
|
About![]()
من عرفانم، سید عرفان موسوی نژاد، 18 مهر 1384 به دنیا اومدم. ده ماهم که بود، این وبلاگو به کمک خواهرام درست کردم و از اون موقع توش مینویسم، از خاطرات و فراز و نشیب های زندگیم، از چیزایی که دوست دارم و چیزایی که بدم میاد، از کار ها و شیطونیام.خلاصه اینقدر می نویسم تا بزرگ شم و ...
Archivesبهمن 1388آبان 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
خاطرات ناز کیمیا
smiley
من و بچه ها |