تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


دنیای عرفان کوچولو

 

بعد از مدت ها اومدم با چند تا عكس قشنگ، ديروز رفته بوديم روستاي فردو، يه دفعه يه برفي اومد كه داشتيم شاخ در مياورديم! منم كه امسال خيلي برف نديدم، از فرصت استفاده كردم، با شجاعت واسه خودم مي رفتم و پشت سرمو نگاه نمي كردم! مثل اين كوه نوردايي كه خيلي واردند مي رفتم بالا و سر مي خوردم و بازي مي كردم...جاي همتون خالي

كارت پستال نيستا من واقعا اينجا بودم:

هر جا مي رفتم يه دوربين جلوم سبز مي شد، اي بابا

غلت مي خورم واي تو شلوار و كاپشنم يه عالمه برف رفت

خدايا، به من نيرو بده به قله برسم

 

+نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1388ساعتتوسط عرفان | |

اي خدا...امروز از بس كار كردم، خسته شدم، امروز بعد از ديدن برنامه كودك و خاله شادونه، سوار دوچرخه شدم و رفتيم بيرون خريد و لوبيا خريديم،وقتي برگشتيم مامان سيني و چاقو رو آورد،منم فوري نشستم و شروع كردم به خرد كردن لوبياها، مامان همش مي گفت، نكن پسرم، كار تو نيست!اما مگه من كه به اين آسوني از حرفم كوتاه ميام؟مي گفتم، نه مامان، من مي تونم، ببين چقدر خوب بلدم؟!خواهرامم كه مدرسه و دانشگاه بودند بايد به حاي اونا كمك مامانم مي كردم!آخه من كار خونه رو خيلي دوست دارم، عاشق آشپزخونه و آشپزي ام، تازه بعضي وقتا ظرفاي اسباب بازيمم خودم مي شورم، قبلا هم كه يادتونه، بهتون كيك و پيتزاياد دادم؟ خلاصه صبح ها من ميشم پسر گل خونه، اما به جاش عصرها با بازي و شيطوني و سر و صدا تلافي مي كنم، الانم ماشينام تو جاده تصادف كردند، ترافيك شده، بايد برم ببينم چي شده....پس فعلا خداحافـــــــــظ

                                   

+نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعتتوسط عرفان | |