تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو
                         کـــیـوو...

عاطفه و عارفه رو کشتم! به هیچ کسی هم اجازه ندادم اونا رو ببره بیمارستان! حالا هم نوبت شماست! دستا بالا...!

      

 من برج درست کردنو خیلی دوست دارم، از همه چی بیشتر! چند روز پیشم یکی ساختم، ولی چون کج شد، خرابش کردم، حالا میخوام یه برج بلند تر بسازم!

 

                         

مثلا من تاکسی ام، شما هم مسافر!

کجا میرید آقا؟ اونجا؟ بله میریم، بفرمایید بالا..!

قام، قاااااام.... خیلی خب، رسیدیم دیگه، پولش سه تومن میشه! بدو دیگه،الان آقا پلیسه جریمه ام میکنه! 

 

+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت توسط عرفان |


                  

                    

ماجرای این گنجشکه با بقیه حیوونا فرق داره: دیروز تو حیاط، این گنجشک کوچولو مامانشو گم کرده بود و چون خیلی کوچولو بود بلد نبود خیلی بپره! یه کم می پرید و دوباره میفتاد روی زمین... من و بابایی هم اونو گذاشتیم تو یه جعبه که زیاد پر نزنه! ما رفتیم پیش سحر و اونجا به من و سحر با این گنجشک کوچولو حسابی خوش گذشت! من اولش مثل ماشینام هولش میدادم که راه بره، بعد با سحر، با اون قایم موشک بازی هم کردیم، اون می رفت زیر صندلی یا پشت تلویزیون، ما هم پیداش می کردیم! تازه وقتی گرسنه شد، بهش آب و نون هم دادیم... شب که برگشتیم، خیلی خسته شده بودیم منم براش لالایی خوندم و تو جعبه خوابوندمش.

اما صبح از صداش بیدار شدم که داشت جیک جیک می کرد فکر کنم صدای مامانشو از تو حیاط شنیده بود و می خواست بره پیشش، ولی حالا من دوست نداشتم از پیشم بره، ما تازه با هم دوست شده بودیم، مامانی می گفت اگه نذاریم بره، خیلی ناراحت میشه، دیگه هم بازی نمی کنه... خلاصه جعبه رو بردیم تو حیاط که مامانش صداشو بشنوه و بیاد کمکش...! اولش جیک جیک کرد که مامان و باباش بیان، یه کم که گذشت، مامانشو دید و یه دفعه پر زد و رفت پیش اونا. وقتی که رفت من تازه فهمیدم دیگه بر نمی گرده و شروع کردم به گریه کردن، من گنجشکمو دوست داشتم، آخه چرا از پیشمون رفت؟!

  

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت توسط عرفان |


                           

                        

                   

این دفعه از حمام رفتنام براتون میگم، به شرطی که نخندیدا:

حموم رفتنای من از بچگی کلی ماجرا داشته، من تا چند وقت عاشق آب بازی بودم، ولی یه کم که گذشت، از سر شُستن بدم اومد و از این که مامان سرمو می­برد زیر دوش می­ترسیدم، واسه همین اصلا حمامو دوست نداشتم، هر وقتم می­خواستم برم، قبلش کلی گریه می­کردم! اما حالا دوباره چون که بزرگ تر شدم، دیگه دوست دارم و گریه نمی­کنم!

                                

                        

 

وقتی میرم حمام، اولش خودم تنهایی با اسباب بازی هام بازی می­کنم، تازه یه بازی که من خیلی ازش کیف می­کنم اینه که خواهرامو صدا می­زنم، اونا هم فکر می­کنند من کار مهمی دارم، تا در حمامو باز می­کنند، من روشون آب می­پاشم، بعدشم یه عالمه بهشون می­خندم! خلاصه اینقدر بازی می­کنم که دیگه خسته میشم و اون موقع مامانی رو صدا می­زنم... مامان که میخواد سرمو بشوره، بهم میگه چشماتو ببند، ولی من نمی­بندم، خب نمیشه که؟! من دوست دارم همه جا رو ببینم! بعدشم تو چشمام کف میره ولی چون من لجبازی کردم و چشمامو نبستم، مامان زود چشمامو میشوره که یه وقت نسوزه، اما چشمام اصلا نمی­سوزه، چون شامپوش بچگونه ست!

وقتی از حمام میام بیرون، نوبت حوله و خشک کردن میشه، من اصلا این کارو دوست ندارم، چون مامان کل سرمو می­بره زیر حوله و من یهو خفه میشم، هر چقدم که سر و صدا می­کنم، فایده نداره! وقتی که موهام خشک شد و لباسامو پوشیدم،  موهامو شونه می­کنم و با اون چیزی که میگه: هوووووووووو (سشوار) موهام مرتب میشه! بعدش دیگه میشم یه عرفان گلی واقعی!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت توسط عرفان |