تبليغاتX
دنیای عرفان کوچولو

اي خدا...امروز از بس كار كردم، خسته شدم، امروز بعد از ديدن برنامه كودك و خاله شادونه، سوار دوچرخه شدم و رفتيم بيرون خريد و لوبيا خريديم،وقتي برگشتيم مامان سيني و چاقو رو آورد،منم فوري نشستم و شروع كردم به خرد كردن لوبياها، مامان همش مي گفت، نكن پسرم، كار تو نيست!اما مگه من كه به اين آسوني از حرفم كوتاه ميام؟مي گفتم، نه مامان، من مي تونم، ببين چقدر خوب بلدم؟!خواهرامم كه مدرسه و دانشگاه بودند بايد به حاي اونا كمك مامانم مي كردم!آخه من كار خونه رو خيلي دوست دارم، عاشق آشپزخونه و آشپزي ام، تازه بعضي وقتا ظرفاي اسباب بازيمم خودم مي شورم، قبلا هم كه يادتونه، بهتون كيك و پيتزاياد دادم؟ خلاصه صبح ها من ميشم پسر گل خونه، اما به جاش عصرها با بازي و شيطوني و سر و صدا تلافي مي كنم، الانم ماشينام تو جاده تصادف كردند، ترافيك شده، بايد برم ببينم چي شده....پس فعلا خداحافـــــــــظ

                                   

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت توسط عرفان |


مي بيني؟!الان كه مي خوام بيام و از تولدم بنويسم عارفه ميگه، اولش بنويس كه ديگه مهد كودك نمي ري! منم از رو نمي رم و به شما ميگم كه مهد كودك رفتن تموم شد، سه روز اول رفتم و از روز بعد به اين نتيجه رسيدم كه مامان ها نبايد از بچه هاشون جدا بشن، ولي بقيه يا اصلا متوجه منظور من نشدن يا نخواستند اينو قبول كنند! منم گفتم ديگه نميرم! اصلا نمي دونم چه اصراريه، من تو خونه بيشتر بهم خوش ميگذره، البته اونجا هم هم بازي هاي خوبي داشتم و خيلي خوش مي گذشت اما بازم غرورم اجازه نداد مامانمو تنها بذارمبگذريم، حالا ديگه بياين جشن تولد چهار سالگي:

من و سحر چون با فاصله چهار روز به دنيا اومديم معمولا با هم تولد مي گيريم، اينجا من و سحر و عماد در حال تجديد خاطرات نوزادي هستيم، دلمون براي پستونك تنگ شده بود و سفارش داديم برامون آب نبات پستونكي بخرند، خلاصه همين طور كه اينا رو مي خورديم، بقيه بهمون مي خنديدند (البته ما خيلي جدي بوديما)

                    

كم كم اما شيطنت ها شروع شد، عماد براي من و خودش تفنگ آبپاش خريده بود و ما حسابي همه رو با آبپاش اذيت كرديم، ولي از همه بيشتر آبپاشي سحر بهمون چسبيد، اون مشغول بازي با عروسكش بود و ما يواشكي از پشت روش آب مي ريختيمولي واقعا كارمون بد بودا، نه؟ راستي اون ماشيني كه رو ميزه، كادوي سحره، منم بهش يه عروسك كادو دادم!

4 سالگيم مبارك. حالا بفرماييد كيك 

        

        

+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت توسط عرفان |